آمارگیر وبلاگ

غزل امروز | سیدمهدی نژاد هاشمی

دست برمیوه ی ممنوعه نباید بزنم


غم تو ریشه دوانده است در اعماق تنم

می زند تیشه به بنیان درختی که منم

رهگذر بودنم از باغ نصیبی نبرد

دست برمیوه ی ممنوعه نباید بزنم

سالها می شود از خویش کماکان دورم

غربت چاه چغاد است و شب تهمتنم

دل به تو دادن من فاجعه ای بیش نبود

مثل یک غربتی پاپتی ِ بی وطنم

آخر جنگ من و تو به کجا ختم شود !

من که مدفون غم و درد توو بی کفنم

مرده از گور درآوردنت ای دوست خوش است

من که یک عمر گرفتار تن و پیرهنم

سید مهدی نژاد هاشمی 

دلتنگی ام پرنده به تن ،جا نمی دهد


بیراهه بهتر است از این پل گذر نکن
 
ابنبار را به خاطر حست خطر نکن

آری درست حدس زدی غم دل مرا
 
درهم شکسته است از اینجا سفر نکن

دلتنگی ام پرنده به تن ،جا نمی دهد
 
خود را برای خود زده بی بال و پر نکن

از دست رفت زندگی ام باختم تو را

بیهوده پای دوزخم آخر ضرر نکن

عشق منی به وسعت این تیرگی شب

شب را بخاطر دل تنگت سحر نکن

ای مرگ بر زمین و زمان بر ستاره ها

از من گذر کن و نظری پشت سر نکن

فردا که می رود دلم از دست خویش را

حتا برای فاتحه خوانی خبر نکن

تنگ غروب لشکر دل تنگی ات اگر

صف بسته است سینه ی خود را سپر نکن

من میروم تو را به خدا کم نیاورم

تنگ غروب آه مرا بی اثر نکن

گم می کند سیاهی شب را نفس نفس


گمان نکن که تو را باد می برد !

اینروز را نخواسته از یاد می برد

چشمان بی گناه کسی بی پناه تر

بی خواب را به شهر غم آباد می برد

گم می کند سیاهی شب را نفس نفس

سگ پرسه ای که تا رگ بیداد می برد

تو ماه کاملی و نبودت پلنگ وار

شب را به عمق ورطه ی فریاد می برد

آخر شب بلند به گیسوی تو قسم

دارد مرا به مهلکه ای حاد می برد

حالم شبیه قوچ چموشی که عاقبت

چوپان مرا به نیّت ِ جلاد می برد

افسوس چشم مست تو را نیمه های شب

شیطان به سمت خوابِ پریزاد می برد

من برخلاف آب به جایی نمی رسم

مرگ است آنچه ماهی آزاد می برد

نفرین نکن ببین گذرم را شبی بلند

دست قضا به آنچه نیافتاد می برد

مهدی نژاد هاشمی

افتادم و شکستم و نابود تر شدم


امشب دلم برای تو بی انتها گرفت

دنیای رنگ باخته دست مرا گرفت

می خواستم قدم بزنم ساحل تو را

دریا دلش گرفت و پس از آن هوا گرفت

می خواستم که از تو و من ها شویم ما

می خواستم ولی دل ِ تنگ ((شما)) گرفت

خودکار مشکی و ورق پاره ای ک بود

نقش دوچشم های تو را بی هوا گرفت

افتادم و شکستم و نابود تر شدم

آشوب ناگزیر مرا بی صدا گرفت

فریاد های یخ زده ام در گلو شکست

وقتی بنای سرکش ِ عشق تو پاگرفت

این ماجرا به رفتن ِ تو ختم می شود

طوری که پشت پای تو قلب ِ خدا گرفت

سید مهدی نژادهاشمی

هوای تازه کجایی رگم پریشان است ..!؟


غرور له شده را خلق ِ تنگ می فهمد
دل ترک زده را قلوه سنگ می فهمد
نشسته ام به امید رهایی از دنیا
شقیقه ی هوسم را تفنگ می فهمد
تمام عمر زمین خوردن ِ مرا تنها
صبوری ِ دل ِ الاکلنگ می فهمد
شکست خوردنِ من اتفاقی ام باشد ...
از این به بعد تو با من نجنگ می فهمد _
تمام ِ عالم و آدم که عشق نابودی است
فرار از هوست را نهنگ می فهمد
.
.
.
اگر چه دور تر از ماه نیمه شب بشوی
صلاح مملکتش را پلنگ می فهمد
برو خدا نکند عاشق کسی باشی
که حال و روز تو را بی درنگ می فهمد !
ولی بخاطر مردم ندیده می گیرد
هرآنچه را که از آغوش تنگ می فهمد
.
.
.
هوای تازه کجایی رگم پریشان است ..!؟
غرور له شده ها را سرنگ می فهمد

مهدی نژادهاشمی

تنها فقط درون خودم مي زنم قدم


اصلن ببخش دست خودم نيست عاشقم

آتش كشيده است مرا شعله هاي غم

از بس كه درد از رگ ِخوابم پريده است

تزريق مي شوم به مكافات دم به دم

خون ِدل ِ تمامي عشاق گردنت

پاييز سرخ را هوست مي زند رقم

حتا براي اين همه كشتار هم تو را

تاريخ / هيچ وقت / نكرده است متّهم

روح پريده از هوس و حس و حال تو

زنداني جهنم خويش است دست كم

ديگر كمر به خاطر غم خم نمي كنم

تنها فقط درون خودم مي زنم قدم

از خطِ قرمز تو اگر رد شدم /نشد _

برگردم از ميانه ي راهي كه مي روم

حالي براي آخر شعرم نمانده است

افتاده است سلسله ي درد از قلم

سيد مهدي نژادهاشمي

تن رعشه ی پنهانی هر زلزله ای تو


چون جنگل ِ آتش زده بی حوصله ای تو

با هر وزشی سمتِ تباهی یَلِه ای تو

از دور تماشا نکن اینطور دلم ریخت !

آبستن تکراری یک فاصله ای تو

بندِ دل ِعشاق بریده است تمامی

تنها گره کور در این سلسله ای تو

بر باد نده زلف پریشان خودت را

تن رعشه ی پنهانی هر زلزله ای تو

هم دوست و هم همنفس راهزانانی

هم سفره ی ناجور در این قافله ی تو

من می روم از دور تماشای تو سخت است

سنگینی ِ احساس سراسر گله ای تو

پایان غزل پر پرم انگار نه انگار

یک عمر پی دیدن این مرحله ای تو

سخت است که با چشم ِ تر ِ خویش ببینم

در مجلس ختم دل ِمن هلهله ای تو

سید مهدی نژادهاشمی

باد مي پيچد به خود از ترس تنها ماندنت

بوي باران مي دهد عطر خوش ِ پيراهنت

باز افتاده است خونِ تاك ها بر گردنت

بي سبب گنجشك ها حالي به حالي نيستند

امنيت دارند با ديوار چين ِ دامنت

باغبان با خويش دارد نردبان را مي برد

گُر گرفته گونه هاي ِ وسوسه از ديدنت

آدم خاطي شدن مي ارزد آخر پيش تو

كفر نعمت مي شود با چشم پوشي از تنت

خرمن گيسويت افتاده به جان و مي شود -

باد هم آتش بيار لحظه ي دل بردنت

لحظه لحظه نيمه شب مست و هوايي مي كند

كوچه ي مهتاب را خواب خوش بوييدنت

مي روي تا دور دست دور اما پشت سر

باد مي پيچد به خود از ترس تنها ماندنت

كارش افتاده به سيلاب ِ جنونت ، جنگلم

ريشه ام را مي برد با خود غم ِ بنيان كنت

مهدي نژادهاشمي

باد راضي شده تا عطر تنت را نبرد


باد راضي شده تا عطر تنت را نبرد

دكمه ي واشده ي پيرهنت را نبرد

گر چه بيراهه زدن مزد هوايي شدن است

قول داده است لب شب شكنت را نيرد

مي رسد تا لبه ي طاقت بي طاقتي ات

صبر كن تا كه پريشان شدنت را نبرد

سيب چيده است لبت ، لب نگشايي شايد

در وديوار شميم دهنت را نبرد

شيطنت كرد دوچشمت كه مبادا چشمي ...

عرق شرم به روي بدنت را نبرد
.
.
روبروي تو رفيق است و يا شك داري

پشت سر سوگلي ِ انجمنت را نبرد

مثل اين است كه ساك سفري دورو دراز

با خودش چشم به راهي زنت را نبرد

شاعري مرگ فجيعي است نبايد دل بست

دزد بي شرم بيايد كفنت را نبرد

مهدي نژادهاشمي

حالا که فهمیدی هزاران بار ،دزدانه در فکر توأم، هردم



نارو بزن از پا بیندازم ،بشکن مرا اصلا" خیالی نیست

چهره بگردان و خرابم کن ،با تو مرا دیگر جدالی نیست

نمرود باشی یا نباشی هیچ ...ترسی نمانده در وجود من

فرمان بده از بن بسوزانم ،حتی هوای ِ قیل و قالی نیست

ساقی شدی دور از نگاه من ،بادیگران، مستانه رقصیدی

بی خود شدی از خود براشان تا..دیدی که در من شور و حالی نیست

مثل تو ، من هم ساده رقصیدم ،اما کنارِ بادِ پاییزی

افتادم و حتی نفهمیدی ..افتادنم راجز زوالی نیست

عاشق شدن تنها گناهم بود ، با پرسه های غیر قانونی

درکوچه های یاد و بود تو ، وقتی برایم ماه و سالی نیست

رانده شدم بیهوده از چشمت ،تبعیدیم در آخر دنیا

مثل پلنگ خسته می نالم ،درغربتم ماه و هلالی نیست

حالا که فهمیدی هزاران بار ،دزدانه در فکر توأم، هردم

با شعله های خود بسوزانم ،دیگر هوای بال ،بالی نیست

تیمور لنگی یاکه چنگیزی ،لشکر بکش با علتی واهی ..

معلول تو خواهم شد از این پس... گردن بزن حتی سوالی نیست ...


سید مهدی نژادهاشمی

ديوانه اي با سايه سار خويش خلوت كرده است



ديوانه اي با سايه سار خويش خلوت كرده است

 تنهائي اش را با درو ديوار قسمت كرده است

از بس كبوتر مي پراند ازدحام كوچه ها

از بس كه دنيا با دل تنگش خباثت كرده است

از مهلكه اينجا پناه آورده امشب غافل از

تصوير مهتابي كه در بركه قيامت كرده است

گنجشكها از سينه ات هرصبح بيرون مي زنند

بس كه خدا در خلق احساست جسارت كرده است

واگير دارد ديدن رويت كه اينگونه جنون

از غرب تا شرقي ترين نقطه سرايت كرده است

سرگرميت بازي ِ با حكم دل ِ مردم شده

طوري كه شيطان هم به دست تو حسادت كرده است

در پشت پرده ماه با رويت تباني كرده كه ...

فكر تو را از بابت تقدير راحت كرده است


مهدي نژادهاشمي

شعر مرا به نام رفيقش تمام كرد


عاشق شدن بهانه ي افسونگري گذاشت

در كام عشق دعوي پيغمبري گذاشت

وقتي كه خسته شد دلش از من عقب نشست

شيطان خيره سربه سر ديگري گذاشت

شعر مرا به نام رفيقش تمام كرد

نه قرن پيش نام تو را انوري گذاشت

مي خواستم به سمت تو نزديك تر شوم

من را شبيه ريل قطار آنوري گذاشت

اصلن خدا دلش به همين چيزها خوش است

از روي عمد خشت مرا سر سري گذاشت

من را كشيده اي به جهنم ولي خدا

نام نگاه هيزتو را دلبري گذاشت

دستم نمي رسد به تو آسوده هيچ وقت

وقتي خودش بهاي تو را كافري گذاشت


سيد مهدي نژادهاشمي


كسي از دور مي آيد شبيه مرد در باران...



چرا بايد نگاه ِتو به اين آواره بد باشد

شبيه آنكه يكجا زهر را سرمي كشد باشد

چرا بايد زمين از من گريزان و زمان در تو

هميشه گيرِ آنكه ناگهاني مي رود باشد

دلي كه همنشين باد و باران است عمري را ...

چگونه راه و رسم بي خيالي را بلد باشد

كنار چشم هايت جانمازم آرزو دارد

دمي ذكر لبت جز قل هوالله احد باشد

شدم آواره- شهري با خبر شد دوستت دارم

چراهرگز نبايد يك نفر حرفش سند باشد

كسي از دور مي آيد شبيه مرد در باران...

گمانم آنكه با خود غصه ها را مي برد باشد

كسي از دور مي آيد شبيه مرد در باران...

گمانم آنكه با خود غصه ها را مي برد باشد

هواي وسوسه دارد دلم را مي كشد ...شايد ...

كه سيبي سرخ جاي نان تازه در سبد باشد

نيا جانم به قربانت.... نبيني حال و روزم را ..

نبيني عاشقت ، چشمش به دنبال ِمدد باشد

اگر بر صخره مي كوبد پريشان خاطري امشب

همان بهتر كه درمان ِ دلش سنگ ِ لحد باشد

سيد مهدي نژادهاشمي

تاریخ بی حضور تو نابود می شود


انگار سالهاست بهاری نیامده ، تعبیر خوابهای شب من سپید نیست

خونگریه های نیمه وشب ودرد ورنج را ،آغوش گرم آنکه به جان میخرید نیست

نقاشی سیاه خدا روی بوم شب ،قهره است با زمین و زمان با ستاره ها . . .

خود را به خواب می زند اینجا دوباره ماه ، دق کردن پلنگ صبوری بعید نیست 

افسوس چشم مست تو را خام کرده اند، من بی فروغ مانده ام و بال های من

جا مانده توی پیرهن اتفاق ها، اینبار هم برای پریدن امید نیست

تاریخ بی حضور تو نابود می شود ، وقتی عقاب حادثه بالش شکسته است

در قلب کوههای دماوند و بیستون ،شوری که طرح و رنگ تو را میکشید نیست

یکبار هم برای همیشه بیا بمان، در لابلای نم نم باران قدم بزن . . .

وقتش شده مرا ببری با خودت بیا ، اینک بیا که ریزش باران شدید نیست

فریاد های بی ثمرت را به من بده


گاهی هوای بال و پرت را به من بده

سوز نگاه مختصرت را به من بده

در این هجوم نیمه شب و بادهای تند

میل ِ پریدن و خطرت را به من بده

می دانم از تمام جهان خسته می شوی

یکبار هم بیا و سرت را به من بده

با دستهای ساده ی خود می نوازمت

فریاد های بی ثمرت را به من بده

گونه کبود از چه تو درمانده می شوی

بیدادهای درجگرت را به من بده

آه ای عزیز من نفست درد می کند

گل زخم های پرشررت را به من بده

خونم نثار قامت ِبالا بلند تو

نقش ِفدائی و سپرت را به من بده

دردت تمام جسم مرا فتح می کند

چشمان ِ سرخ بی خبرت را به من بده

پیش از هجوم مرگ و هوای سیاه گور . . .

طعم سپید ه ی سحرت را به من بده

من اشک می شوم و تو هم آه می شوی


وقتی دل از نبود تو دلگیر می شود


بی طاقت از زمین و زمان سیر می شود


زل می زنم به شیشه ی ساعت بدون پلک


انگار  پای عقربه زنجیر می شود


اشکم به روی نامه و پاکت نمی چکد


گویی کویر دیده و تبخیر می شود

 

در لابه لای لرزش حیران  سایه ها

 

بد جور رنگ  فاصله تفسیر می شود

 

من اشک می شوم و تو هم آه می شوی


با اشک و آه خانه نفس گیر می شود


در عصر دود و صنعت پر ادعای شهر

 

ابراز عشق باعث تحقیر می شود


در امتداد جاده ی بی رحم زندگی 

عاشق کشی چو درد فراگیر می شود  

                 

ای بی خبر- از این شب پر التهاب من

 
وقتی که مرگ یک شبه تقدیر می شود

 
من می روم و زیر لحد خاک می خورم
بی شک برای بوسه کمی  دیر می شود
سیدمهدی هاشمی نژاد



کد قفل راست کلیک در وبلاگ