دست برمیوه ی ممنوعه نباید بزنم
غم تو ریشه دوانده است در اعماق تنم
می زند تیشه به بنیان درختی که منمرهگذر بودنم از باغ نصیبی نبرد
دست برمیوه ی ممنوعه نباید بزنم
سالها می شود از خویش کماکان دورم
غربت چاه چغاد است و شب تهمتنم
دل به تو دادن من فاجعه ای بیش نبود
مثل یک غربتی پاپتی ِ بی وطنم
آخر جنگ من و تو به کجا ختم شود !
من که مدفون غم و درد توو بی کفنم
مرده از گور درآوردنت ای دوست خوش است
من که یک عمر گرفتار تن و پیرهنم
سید مهدی نژاد هاشمی
به علّت متعدد بودن شاعران و اشعار فرصت اخذ پروانه از شخص صاحب اثر نيست اگر دوست شاعري تمايل به وجود شعرشان در اين وبلاگ نداشتند مي توانند در قسمت كامنت ها به اطلاع بنده برسانند تا در سريعترين زمان حذف گردد اگرچه بر خلاف ميل باطني اينجانب باشد ... دوستان شاعر من بسيار بسيار براي بنده محترم و ارجمند هستند و حرف ايشان حجّت تمام درباره آثارشان است.