آمارگیر وبلاگ

غزل امروز | اصغر عظیمی مهر

حاصل یک عمر در یک لحظه ویران می شود


زود میلرزد دلــــم! اینقـــــدر طنــــازی نکن!

اینچنین با چشم معصومت هوسبازی نکن!

یک سؤال ساده پرسیدم جوابش ساده است

یا بگو "نه" یا کــــه " آری" قصـــــه پردازی نکن

تا برای دلبــــری شیرین زبانـــی کافی است

وقت خود را بیش از این صرف زبان بازی نکن

حاصل یک عمر در یک لحظه ویران می شود

مثل سیل سرکشــی خانــــه براندازی نکن

راه ناهموار و پایم لنگ و اسبم خسته است

در چنین وضعــــی تو دیگر سنگ اندازی نکن

" جان نثاری" حالت اغراق در دلدادگی ست

بعد از این دل خوش به این آمار جانبازی نکن

کی به خدمت میگمارد عاقلی دیوانه را ؟!

این جماعت را معاف از رنـج سربازی نکن

اصغر عظیمی مهر

هِی سرفه می کنی نفست وا نمی شود

تقدیم به آنها که با هر نفس هزار بار شهید می شوند

چندیست جان به حجم تنت جا نمی شود

هِی سرفه می کنی نفست وا نمی شود

بر گُر گرفتن ت...و نسیمی بر آتش است

اکسیژنی که در نفست جا نمی شود

گرگی گرسنه در ریه ات زوزه می کشد

تعبیر خواب گرگ به رویا نمی شود

دکتر که عکس های تو را دیده بود گفت :

این زخم کهنه است ؛ مداوا نمی شود

در شهر مدتیست که در پیش پای تو

دیگر به احترام کسی پا نمی شود

این پرده های کرکره چون پلک پنجره

چندیست سمت آمدنت وا نمی شود

طعنه زده به دختر تو همکلاسی اش :

این سرفه ها برای تو بابا نمی شود

امواج سینه ی تو به من یاد داده است

دریا بدون موج که دریا نمی شود

دریای بیقرار! تو اسطوره نیستی!!

اسطوره با مبالغه افسانه می شود

جایی که عقل مانع پرواز آدمی ست

عاقل تر آن کسی ست که دیوانه می شود

پروانه از شراره ی آتش به هیچ وجه

"پروا" نکرده است که پروانه می شود

من با تو سوختم که بدانم چه می کشی

« احساس سوختن به تماشا نمی شود»

اصغر عظیمی مهر
کد قفل راست کلیک در وبلاگ