آمارگیر وبلاگ

غزل امروز | هفته اوّل بهمن ۱۳۹۲

حجاب کن ، به حجابت غلاف میگویند!


به گیسوان سیاهت کلاف میگویند ...

به شانه های بلند تو قاف میگویند !

نشسته دشنه گیسوت زیر روسری ات

حجاب کن ، به حجابت غلاف میگویند!

قبول کرده ام این را که عاشقت هستم

به گریه های بلند اعتراف میگویند!

تجمعی که اساسا به موت وابسته است

به سر به زیری من اعتکاف میگویند!

گذشته از خط قرمز ، لبت ! خبر داری ؟

به رنگ قرمزِ تند انحراف میگویند ..

" هزار وعده خوبین یکی وفا نکند "

تو فرق میکنی آخر؟خلاف میگویند!

قبیله ام بـــه زبـــان مولف تاتـــی

همیشه فاصله ها را شکاف می گویند!

فواد میرشاه ولد 

در می روی عجب قِسر از دست شعرهام


در آب حوض، بازی مهـــتاب جالب است

شوخی ماه و شیطـنت آب جالب است

جالب تر این که ماه شبیه تو می شود

بازی آب و مــاه، از این باب جالب است

نقاشـی قشـنگ و کلاســیکِ چهــره ات

طرحش بدون سرمه و سرخاب جالب است

آثار صـــورت تو عجــب باســـتانی است

کشف چنین عتیقه ی نایاب جالب است

فیـــروزه هـای ســایه ی زیر دو ابرویت

مثل معــرّق کجِ محـــراب جالب است

با دست چنــد مرتبــه باید به تخــته زد

از بس زیاد، موی تو بی تاب جالب است

وقتی که وضع جوّی چشمانت ابری است

در دشت گونه هات چه سیلاب جالب است

در می روی عجب قِسر از دست شعرهام

آخـر شـکار سـوژه ی کمیاب جالب است

خیلی خیـــال می کنمت در میان حوض

حتی همین تخیِـــّل جذّاب جالب است

عارف حسینی

" دلتنگ چو من مرغ قفس "... قطعش کن


یک ... دو... سه ...چهار گریه ام می گیرد

تا سه بشمار گریه ام می گیرد

هر وقت که اسمِ تو وسط می آید

یک گوشه کنار گریه ام می گیرد

یک لحظه رها نمی شوم از یادت

حتی سرِ کار گریه ام می گیرد

از رفتن تو به بعد شرطی شده ام

با سوتِ قطار گریه ام می گیرد

باران که به شیشه می زند، با یادت

صد اسب بخار گریه ام می گیرد

با یاد تو من یاد خودم می اُفتم

هر بار دو بار گریه ام می گیرد...

" دلتنگ چو من مرغ قفس "... قطعش کن

اینجایِ نوار گریه ام می گیرد

اینقدر نزن سه تار ای همسایه

از گریه یِ تار گریه ام می گیرد

تقصیر خودم نیست، ندارم طاقت

بی تاب وقرار گریه ام می گیرد

هر وقت به یادِ خنده ات می اُفتم

چون ابرِ بهار گریه ام می گیرد

 لیلا شیخی

منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن


دچار تا نشوی عشق را نمی فهمی

تو هیچ از من و این ماجرا نمی فهمی

رفیق، نسبت من میرسد به مجنون، آه

و عشق سهم من است و شما نمی فهمی

بدون آنکه بفهمم شدم دچار دلت

تو خنده می کنی اما مرا نمی فهمی

خیال می کنی آیا که من پشیمانم؟

خیال می کنی آیا؟ و یا نمی فهمی؟

منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن

خیال توبه ندارم، چرا نمی فهمی؟

ز عشق گفتم و باز حاضرم به تکرارش

بگو گه حرف مرا تا کجا نمی فهمی؟

و حرف آخر من، عشق اختیاری نیست

دچار تا نشوی عشق را نمی فهمی

رضا اسماعیلی
کد قفل راست کلیک در وبلاگ