نخست شور جوانی کبوتر از من ساخت
گلو برید و سپس بالش پر از من ساخت

چو مادیان خرامان دشت‌ها بودم
که بار بردن بسیار استر از من ساخت

بسیط زبر زمین فلس بر تنم رویاند
غریب‌جانوری شوم و منکر از من ساخت

زمان مجسمه‌سازی لجوج و ماهر بود
به ضربه‌های قلم غول مرمر از من ساخت

نمی‌شناسم و خود را غریبه می‌یابم
تراش تیشه‌ی غم شخص دیگر از من ساخت

جهان یگانگی‌ام را به ابتذال کشید
هزار نسخه‌ی با هم برابر از من ساخت

مذاب کرد مرا وانگهی به قالب ریخت
نمونه‌های زمخت و یُقُرتر از من ساخت

هنوز هسته‌ی داغم مذاب و سوزان است
سمانه بودم و آتش سمندر از من ساخت

سمانه کهربائیان