آمارگیر وبلاگ

غزل امروز | محمّد سلمانی

در من غزلی درد کشید و سرِ زا رفت!

درگیر تو بودم که نمازم به قضا رفت

در من غزلی درد کشید و سرِ زا رفت!

سجاده گشودم که بخوانم غزلم را

سمتی که تویی عقربه قبله نما رفت!

در بین غزل نام تو را داد زدم ، داد

آنگونه که تا آن سر این کوچه صدا رفت!

بیرون زدم از خانه یکی پشت سرم گفت

این وقت شب این شاعر دیوانه کجا رفت !

من بودم و زاهد به دوراهی که رسیدیم

من سمت شما آمدم او سمت خدا رفت!‍

با شانه شبی راهی زلفت شدم اما ...

من گم شدم و شانه پی کشف طلا رفت!

در محفل شعر آمدم و رفتم و ... گفتند

ناخوانده چرا آمد و ناخوانده چرا رفت !

میخواست بکوشد به فراموشی ات این شعر

سوزاندمش آنگونه که دودش به هوا رفت ...!!!

محمد سلمانی

یک لحظه به شولای مسلمانیم آویز


زیبای من! آیینه ی تنهاشدنم باش

انگیزه ی وابسته به دنیا شدنم باش

بامن نه به اندازه ی یک لحظه صمیمی

اندازه ی در عشق تو رسوا شدنم باش

لبخندبزن اخم مرا باز کن آنگاه

سرگرم تماشای شکوفا شدنم باش

چون اشک بر این دامن خشکیده فروبار

ره توشه ی از دره به دریا شدنم باش

حالا که قرار است به گرداب بیفتم

دریای من! آغوش پذیرا شدنم باش

یک لحظه به شولای مسلمانیم آویز

یک عمر ولی شاهد ترسا شدنم باش

مگذار که چون پنجره ای بسته بمانم

ای عشق! بیا معجزه ی وا شدنم باش

محمد سلمانی

ابلیس با هزار چرا مانده بود و من


شب در طلسم پنجره وا مانده بود و من

بغضی میان حنجره جا مانده بود و من

در خانه ای که آینه حسی سه گانه داشت

ابلیس مانده بود و خدا مانده بود و من

هم آب توبه بود در آنجا و هم شراب

اخلاص در کنار ریا مانده بود و من

می رفت دل به وسوسه اما هنوز هم

یک پرده از حریر حیا مانده بود و من

ابلیس با خدا به تفاهم نمی رسید

کابوس ها و دغدغه ها مانده بود و من

وقتی که پلک پنجره یکباره بسته شد

انبوه گیسوان رها مانده بود و من

فردا که آن برهنه معصوم رفته بود

ابلیس با هزار چرا مانده بود و من

محمد سلمانی

کد قفل راست کلیک در وبلاگ