بی بال زدن در آسمانت چه کنم؟
با رندی و تندی بیانت چه کنم؟
با خنجر خونی لبانت چه کنم؟
هرچند که میشناسمت،سر سبزی
با سرخی شعله ی زبانت چه کنم؟
گفتی تو بپر ز بام این خانه برو
بی بال زدن در آسمانت چه کنم؟
گفتی که بمان تشنه ننوش آب ولی
با گریه ی چشمه ی روانت چه کنم؟
گیریم که جان گرفته ام من از تو
تا دادن جان در آستانت چه کنم؟
گیریم که درد دوریت یادم رفت
با خنجر کند مهربانت چه کنم؟
لیلی شده ای و عقل من را بردی
مجنون شده ام تورا به جانت چه کنم؟
چشم تو نظامی است و قلبم فرهاد
با خود ته تلخ داستانت چه کنم؟
احمد فرخ خان
+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت 18:56 توسط ميلاد افصح
|
به علّت متعدد بودن شاعران و اشعار فرصت اخذ پروانه از شخص صاحب اثر نيست اگر دوست شاعري تمايل به وجود شعرشان در اين وبلاگ نداشتند مي توانند در قسمت كامنت ها به اطلاع بنده برسانند تا در سريعترين زمان حذف گردد اگرچه بر خلاف ميل باطني اينجانب باشد ... دوستان شاعر من بسيار بسيار براي بنده محترم و ارجمند هستند و حرف ايشان حجّت تمام درباره آثارشان است.