آمارگیر وبلاگ

غزل امروز | هفته اوّل اردیبهشت ۱۳۹۴

بی بال زدن در آسمانت چه کنم؟

 

با رندی و تندی بیانت چه کنم؟

با خنجر خونی لبانت چه کنم؟

هرچند که میشناسمت،سر سبزی

با سرخی شعله ی زبانت چه کنم؟

گفتی تو بپر ز بام این خانه برو

بی بال زدن در آسمانت چه کنم؟

گفتی که بمان تشنه ننوش آب ولی

با گریه ی چشمه ی روانت چه کنم؟

گیریم که جان گرفته ام من از تو

تا دادن جان در آستانت چه کنم؟

گیریم که درد دوریت یادم رفت

با خنجر کند مهربانت چه کنم؟

لیلی شده ای و عقل من را بردی

مجنون شده ام تورا به جانت چه کنم؟

چشم تو نظامی است و قلبم فرهاد

با خود ته تلخ داستانت چه کنم؟

احمد فرخ خان

دیگری آمد و بین من و تو جای گرفت

 
عاقبت فاصله افتاد میان من و تو
اینچنین ریخت به هم روح و روان من و تو
موعد دلخوری از عمر هدر رفته رسید
صف کشیدند دقایق به زیان من و تو
قهوه خوردیم مگر فال جدیدی بزنیم
قهوه شد تلخ تر از تلخی جان من و تو
دیگری آمد و بین من و تو جای گرفت
تا فراموش شود نام و نشان من و تو
فکر ما بود بسازیم جهانی با هم
گر چه پاشید و فرو ریخت جهان من و تو
 
آرزو نوری
کد قفل راست کلیک در وبلاگ