آمارگیر وبلاگ

غزل امروز | هفته دوم آذر ۱۳۹۲

مرا که "تو"ت بوده ام شما خطاب میکنی


تو با نگاه خود مرا دوباره خواب میکنی

شبیه برف میشوم مرا تو آب میکنی

برای بازی دلت میان این همه رقیب

مرا کنار میکشی و انتخاب میکنی

برای خنجر غمت من شکست خورده را

خودت قبول میکنی خودت جواب میکنی

چه شد که اینچنین شدم غریبه و غریبه تر

مرا که "تو"ت بوده ام شما خطاب میکنی

من عاشق تو میشوم تو میروی بدون من

که چیدمان قصه را چنین خراب میکنی
***

به گندگی که میرسد تمام آبهای شور

روانترین چشمه را که منجلاب میکنی

جهان به راز خفته در تنت هجوم میبرد

که عرصه تنگ میشود تو انقلاب میکنی

میثم بخشی

چشم های نگران آینه ی تردیدند


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند

سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند

از همان لحظه که از چشم یقین افتادند

چشم های نگران آینه ی تردیدند

نشد از سایه ی خود هم بگریزند دمی

هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند

چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود

همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند

غرق دریای تو بودند ولی ماهی وار

باز هم نام و نشان تو زهم پرسیدند

در پی دوست همه جای جهان را گشتند

کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است

فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند

تو بیایی همه ساعت همه‌ی ثانیه ها

از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند

قیصر امین پور

چه خداها که از این مسئله بیرون بزند



مثل این است که شیر از تله بیرون بزند

شعرهای من اگر از گله بیرون بزند ...

خنجر از رو ، سر هرکس که عزیزش کرده

وای! یعقوب اگر از حوصله بیرون بزند

خاک اگر باز شود، بیشتر از ویرانی ست

خانه هایی که پس از زلزله بیرون بزند

حکم و امضای من و بود و نبودم با کیست...؟

چه خداها که از این مسئله بیرون بزند

آسمان عاقد ماقبل تولد باشد ،

مادری از شکم حامله بیرون بزند

غزل کوچک من تشنه ی آب است...ایکاش

از پس قافیه ها «حرمله» بیرون بزند !

هادی دل روز

نرگس مردم فریبی داشت شبنم می فروخت


نرگس مردم فریبی داشت شبنم می فروخت

با همان چشمی که می زد زخم، مرهم می فروخت

زندگی چون برده داری پیر در بازار عمر

داشت یوسف را به مشتی خاک عالم می فروخت

زندگی- این تاجر طماع ناخن خشک پیر-

مرگ را همچون شراب ناب، کم کم می فروخت

در تمام سال های رفته بر ما، روزگار

شادمانی می خرید از ما و ماتم می فروخت

من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها

گل فروش ای کاش با آنها مرا هم می فروخت...

فاضل نظری

یک زمان پیشآمدی بودم که امکان داشتم

تا تو بودی در شبم، من ماه تابان داشتم

روبروی چشم خود چشمی غزلخوان داشتم

حال اگر چه هیچ نذری عهده دار  ِ وصل نیست

یک زمان پیشآمدی بودم که امکان داشتم

ماجراهایی که با من زیر باران داشتی

شعر اگر می شد قریب پنج دیوان داشتم

بعد تو بیش از همه فکرم به این مشغول بود

من چه چیزی کمتر از آن نارفیقان داشتم؟!

ساده از «من بی تو می میرم» گذشتی خوب من!

من به این یک جمله ی خود سخت ایمان داشتم

لحظه ی تشییع من از دور بویت می رسید

تا دو ساعت بعد دفنم همچنان جان داشتم!!

کاظم بهمنی

اراده کن که بمیرم اشاره لازم نیست


خودم نخواسته ام راه چاره لازم نیست

تو رفتنی شده ای استخاره لازم نیست

نگاه های زلیخا گواه فاجعه اند

ترنج و زندان و رخت پاره لازم نیست

به یک اشاره مرا پیر کرده ای حالا

اراده کن که بمیرم اشاره لازم نیست

هزار شعر نگفته درون چشمت هست

کنایه و صفت و استعاره لازم نیست

به غیر تو همه فهمیده اند حال مرا

کتاب و انجمن و جشنواره لازم نیست

مرتضی عابد پور لنگرودی

هوای تازه کجایی رگم پریشان است ..!؟


غرور له شده را خلق ِ تنگ می فهمد
دل ترک زده را قلوه سنگ می فهمد
نشسته ام به امید رهایی از دنیا
شقیقه ی هوسم را تفنگ می فهمد
تمام عمر زمین خوردن ِ مرا تنها
صبوری ِ دل ِ الاکلنگ می فهمد
شکست خوردنِ من اتفاقی ام باشد ...
از این به بعد تو با من نجنگ می فهمد _
تمام ِ عالم و آدم که عشق نابودی است
فرار از هوست را نهنگ می فهمد
.
.
.
اگر چه دور تر از ماه نیمه شب بشوی
صلاح مملکتش را پلنگ می فهمد
برو خدا نکند عاشق کسی باشی
که حال و روز تو را بی درنگ می فهمد !
ولی بخاطر مردم ندیده می گیرد
هرآنچه را که از آغوش تنگ می فهمد
.
.
.
هوای تازه کجایی رگم پریشان است ..!؟
غرور له شده ها را سرنگ می فهمد

مهدی نژادهاشمی

ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﮐﻨﺎﺭﺗﻮ ﺑﺎﺷﻢ ..ﻧﺨﻮﺍﺳﺘﯽ..


ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﻬﺎﺭﺗﻮﺑﺎﺷﻢ ﻧﺨﻮﺍﺳﺘﯽ

ﻫﺮﻟﺤﻈﻪ ﺑﻴﻘﺮﺍﺭﺗﻮﺑﺎﺷﻢ ﻧﺨﻮﺍﺳﺘﯽ

ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﮐﻪ ﺩﺭﺗﺐ ﻟﺤﻈﺎﺕ ﺍﺷﺘﻴﺎﻕ

ﺁﻏﻮﺵ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﺗﻮﺑﺎﺷﻢ ﻧﺨﻮﺍﺳﺘﯽ

ﺩﺭ ﺍﻟﺘﻬﺎﺏ ﺧﻠﺴﻪ ی ﺍﺯﺧﻮﺩ ﺭﻫﺎ ﺷﺪﻥ

ﺍﻧﮕﻴﺰﻩ ی ﻓﺮﺍﺭﺗﻮﺑﺎﺷﻢ ﻧﺨﻮﺍﺳﺘﯽ

ﺩﺭ ﻫﺎﯼ و ﻫﻮﯼ ﺩﻏﺪﻏﻪ ﻫﺎ و ﻫﺮﺍﺳﻬﺎ

ﺍﻣﻨﻴﺖ ﺣﺼﺎﺭﺗﻮﺑﺎﺷﻢ ﻧﺨﻮﺍﺳﺘﯽ

ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺻﺪﺍﯼ ﺗﻮﺭﺍ ﭘﺮﮐﻨﻢ ﺍﺯﻋﺸﻖ

ﻳﮏ ﭘﺮﺩﻩ ﺍﺯﺳﻪ ﺗﺎﺭ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﻢ ﻧﺨﻮﺍﺳﺘﯽ

ﺍﯼ ﺍﻧﻌﮑﺎﺱ ﻋﺸﻖ ﺩﺭﺍﻋﺠﺎﺯ ﺧﻮﺍﺑﻬﺎ

ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﮐﻨﺎﺭﺗﻮ ﺑﺎﺷﻢ ..ﻧﺨﻮﺍﺳﺘﯽ..

ﻧﺎﺯﻧﻴﻦ ﻧﺎﻇﺮﻳﺎﻥ

با شما هستم شمایی که مرا نشنیده‌اید!


من که دیگر نیستم حالا چه فرقی می‌کند؟

بی حضور یک نفر،دنیا چه فرقی می‌کند؟

لا به لای ازدحام این همه بود و نبود

هستی‌ام با نیستی آیا چه فرقی می‌کند؟

با شما هستم شمایی که مرا نشنیده‌اید!

با شما خانم و یا آقا چه فرقی می‌کند؟

این‌که هر شب یک نفر از خویش خالی می‌شود

واقعاً در چشم آدم‌ها چه فرقی می‌کند؟

من به هر حال آمدم تا با تو باشم مهربانِ

واقعیٌت باش یا رویا چه فرقی می‌کند؟

واقعیت باش، رویا باش یا اصلاً نباش!

من که دیگر نیستم حالا چه فرقی می‌کند؟

مهدی میچانی فراهانی

تنها فقط درون خودم مي زنم قدم


اصلن ببخش دست خودم نيست عاشقم

آتش كشيده است مرا شعله هاي غم

از بس كه درد از رگ ِخوابم پريده است

تزريق مي شوم به مكافات دم به دم

خون ِدل ِ تمامي عشاق گردنت

پاييز سرخ را هوست مي زند رقم

حتا براي اين همه كشتار هم تو را

تاريخ / هيچ وقت / نكرده است متّهم

روح پريده از هوس و حس و حال تو

زنداني جهنم خويش است دست كم

ديگر كمر به خاطر غم خم نمي كنم

تنها فقط درون خودم مي زنم قدم

از خطِ قرمز تو اگر رد شدم /نشد _

برگردم از ميانه ي راهي كه مي روم

حالي براي آخر شعرم نمانده است

افتاده است سلسله ي درد از قلم

سيد مهدي نژادهاشمي

کد قفل راست کلیک در وبلاگ