آمارگیر وبلاگ

غزل امروز | حسين منزوي

نکن مرا به غريبي رها که مي ميرم


بيا ، مرو ز کنارم ، بيا که مي ميرم

نکن مرا به غريبي رها که مي ميرم

توان کشمکشم نيست بي تو با ايام

برونم آور از اين ماجرا که مي ميرم

نه قول همسفري تا هميشه ام دادي ؟

قرار خويش منه زير پا که مي ميرم

به خاک پاي تو سر مي نهم ، دريغ مکن

زچشم هاي من اين توتيا که مي ميرم

مگر نه جفت توام قوي من ؟ مکن بي من

به سوي برکه آخر شنا ، که مي ميرم

اگر هنوز من آواز آخرين توام

بخوان مرا و مخوان جز مرا که مي ميرم

براي من که چنينم تو جان متصلي

مرا ز خود مکن اي جان جدا ، که مي ميرم

ز چشم هايت اگر ناگزير دل بکنم

به مهرباني آن چشم ها که مي ميرم

حسین منزوی

بانوی من ، چگونه تسلایتان دهم

چشمان تو که از هیجان گریه می کنند
در من هزار چشم نهان گریه می کنند
نفرین به شعر هایم اگر چشمهای تو
اینگونه از شنیدنشان گریه می کنند
شاید که آگهند ز پایان ماجرا
...شاید برای هر دومان گریه می کنند
بانوی من ، چگونه تسلایتان دهم
چون چشم های باورتان گریه می کنند
وقتی تو گریه می کنی ، ای دوست در دلم
انگار که ابرهای جهان گریه می کنند
انگار عاشقانه ترین خاطرات من
همراه با تو ، مویه کنان گریه می کنند
حس می کنم که گریه فقط گریه تو نیست
همراه تو زمین و زمان گریه می کنند
حسین منزوی
کد قفل راست کلیک در وبلاگ