دچار تا نشوی عشق را نمی فهمی

تو هیچ از من و این ماجرا نمی فهمی

رفیق، نسبت من میرسد به مجنون، آه

و عشق سهم من است و شما نمی فهمی

بدون آنکه بفهمم شدم دچار دلت

تو خنده می کنی اما مرا نمی فهمی

خیال می کنی آیا که من پشیمانم؟

خیال می کنی آیا؟ و یا نمی فهمی؟

منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن

خیال توبه ندارم، چرا نمی فهمی؟

ز عشق گفتم و باز حاضرم به تکرارش

بگو گه حرف مرا تا کجا نمی فهمی؟

و حرف آخر من، عشق اختیاری نیست

دچار تا نشوی عشق را نمی فهمی

رضا اسماعیلی