تاعبور شعر یک دیوانه در آئینه ام

کس نمبداند چه رنگی دارد آه سینه ام

در زمستان  نگاهت بارهایخ بسته اند

غنچه های  اشتیاق باور دیرینه ام

 فصل آوازی به تارم زخمه ی غم میزند

وارث مشتی نوای پر زچین  و پینه ام

         ماه من برگرد، من از جزر و مد افتاده ام

آسمان باشد گواه  رانش  بی کینه ام

داستان ذوق من یک دولت بی یاور است

کس نمی گنجد بجر عشق تو در کابینه ام

سالها هم بگذرد چیزی نخواهد شد عوض

من بجز عشق تو چیزی نیست در پیشینه ام   ...؟

فرید عباسی