آمارگیر وبلاگ

غزل امروز | سعيد موسوي

لحظه ای مگذار بی آتش بماند قلب من


تا زمین یکدست گندم زار گردد ای پری!

این گره را باز کن از بند های روسری

ابری ناگفته هایم را ببار ای آفتاب

آسمان من خوش است از یک نگاه سرسری

سهم من جز چار دیوار اتاقم هیچ نیست

از تمام شهر وقتی این چنین دل می بری

تا خدا مهتاب را از نقش چشمت خلق کرد

سجده کردند آب و گل بر این بلور مرمری

لحظه ای مگذار بی آتش بماند قلب من

قافی از ققنوس دارد این دل خاکستری

از هیاهو دور کن مرداب شب های مرا

تا تو را پیدا کنم در خلوتی نیلوفری

من تو را در ابتدای عشق می بینم هنوز

تو مرا در انتهای چشم های دیگری...

سعید موسوی

مردی که از مسیر خداحافظی گذشت

لیلا تمام شد ... غزلم ناتمام ماند

مجنون قصه رفت ... و ابن السلام ماند

من ماندم و غزل غزل آواز در سکوت

فریاد شعر، بر لب من بی کلام ماند
 
مردی که از مسیر خداحافظی گذشت

در حسرت همیشگی یک سلام ماند

دریا شکست در من و خشکید آسمان

جنگل غروب کرد و زمین تشنه کام ماند

شب بر تمام روزنه هایم قلم کشید

داسی شبیه ماه لب پشت بام ماند

لیلا گذشت از غزلم بی صدا ... ولی

در ذهن عشق ، وسوسه ی انتقام ماند

مجنون نشسته پشت همین بیت های بعد...

لیلا تمام شد ... غزلم ناتمام ماند....



سعید موسوی

یک عمر به یاد تو قدم می زند این دل...


ای بغض غم انگیز ترین شعر شبانه!

امشب غزلم یاد تو را کرد بهانه....

من واژه به واژه به تو پرداخته ام تا

این تازه غزل پر بکشد خانه به خانه

پرداخته ام تا همه ی شهر بدانند

تشویش غزل های من از توست نشانه

مردانه سخن گفتم و هرگز نشنیدی

این بار مرا بشنو از این بغض زنانه!

یک عمر به یاد تو قدم می زند این دل...

با سایه ی دلواپس من شانه به شانه

در کوچه ی دلتنگ ترین خاطره هایم

من مانده ام و دفتری از شعر و ترانه

تا پنجره ی چشم تو یک لحظه بخندد

من منتظرم ... این سوی دیوار زمانه

سعيد موسوي

ای آشنا ! تو هم نگران می کنی مرا

هر شب اسیر زخم زبان می کنی مرا

درگیر قصه و هیجان می کنی مرا

دلشوره های من همه از غربتٍ من است

ای آشنا ! تو هم نگران می کنی مرا

من خسته از تسلسل این زندگانی ام

هی پیر می شوم ... تو جوان می کنی مرا

تو نبض کایناتی و با هر اشاره ای

مبهوت چشم های جهان می کنی مرا

من آن مسافرم که تو با بی نشانگیت

بی سرزمین و بی چمدان می کنی مرا

با اینکه لحظه لحظه تو را غرق می شوم

یا فارغ از زمان و مکان می کنی مرا ،

حس می کنم که رستمی از راه می رسد

بی فایده است ... اینکه نشان می کنی مرا

سعيد موسوي

من سرزمین پیکرت را فتح خواهم کرد


بگذار امشب غرق در ویرانگری باشم

من را بسوزان تا شبی خاکستری باشم

آتش بزن پرواز من را قله در قله

بگذار تا شاهین بی بال و پری باشم

اینجا همه در با تو بودن ها شریکند آه

کاری کن امشب من " خودم" من " دیگری " باشم

من آسمانم، در زمین از من گریزی نیست

خود را به هر جای جهان هم می بری ... باشم

من با تمام آنچه دارم عازم جنگم ...

حتی خدا را هم به میدان آوری ... باشم

من سرزمین پیکرت را فتح خواهم کرد

حتی اگر فرمانده ی بی لشکری باشم

بگذار تا یک لحظه در آغوش من باشی

بگذار من هم پادشاه کشوری باشم

در نیروانای شگفتت جرم من این بود :

بودا شدم تا عاشق نیلوفری باشم...


سعید موسوی

کد قفل راست کلیک در وبلاگ