لحظه ای مگذار بی آتش بماند قلب من
ای بغض غم انگیز ترین شعر شبانه!
امشب غزلم یاد تو را کرد بهانه....
من واژه به واژه به تو پرداخته ام تا
این تازه غزل پر بکشد خانه به خانه
پرداخته ام تا همه ی شهر بدانند
تشویش غزل های من از توست نشانه
مردانه سخن گفتم و هرگز نشنیدی
این بار مرا بشنو از این بغض زنانه!
یک عمر به یاد تو قدم می زند این دل...
با سایه ی دلواپس من شانه به شانه
در کوچه ی دلتنگ ترین خاطره هایم
من مانده ام و دفتری از شعر و ترانه
تا پنجره ی چشم تو یک لحظه بخندد
من منتظرم ... این سوی دیوار زمانه
سعيد موسوي
هر شب اسیر زخم زبان می کنی مرا
درگیر قصه و هیجان می کنی مرا
دلشوره های من همه از غربتٍ من است
ای آشنا ! تو هم نگران می کنی مرا
من خسته از تسلسل این زندگانی ام
هی پیر می شوم ... تو جوان می کنی مرا
تو نبض کایناتی و با هر اشاره ای
مبهوت چشم های جهان می کنی مرا
من آن مسافرم که تو با بی نشانگیت
بی سرزمین و بی چمدان می کنی مرا
با اینکه لحظه لحظه تو را غرق می شوم
یا فارغ از زمان و مکان می کنی مرا ،
حس می کنم که رستمی از راه می رسد
بی فایده است ... اینکه نشان می کنی مرا
سعيد موسوي