گوشم از سوتِ بدآهنگِ سکوتت کر شد

دل آزرده ی من باز بر این باور شد....

که مرا دوست نداری و چنین است و چنان ....٬٬٬

 خود کشی کرد که احساس دلم لاغر شد

چقدر گفت به من عاشق و دیوانه مشو

دل من موم شد و قلب تو  از  مرمر شد

چشم من لحظه ی پرواز٬ به چشمت اُفتاد

فکر کوچ از سر من پر زد و چشمم تر شد

رفتم و دور شدم از تو و از فکر تو  ....  نه !

بعدِ یک روز ٬ همین فاصله مرگ آور  شد

چشم بستم ز نگاه ِ تو و کور از اشکم

لب بریدم زلبت ٬ تشنگیم  بد تر شد 

تا نوشتم غزلی بر دل پاییزی برگ

باد برد و دو سه خط شعر مرا از بر شد

 .

 .

 .

باز شد در ٬ تویی و شاخه گلی در دستت

باز با یک گل رُز یک زنِ عاشق ٬ (....) شد

صباح گزی