چقدر گفت به من عاشق و دیوانه مشو
گوشم از سوتِ بدآهنگِ سکوتت کر شد
دل آزرده ی من باز بر این باور شد....
که مرا دوست نداری و چنین است و چنان ....٬٬٬
خود کشی کرد که احساس دلم لاغر شد
چقدر گفت به من عاشق و دیوانه مشو
دل من موم شد و قلب تو از مرمر شد
چشم من لحظه ی پرواز٬ به چشمت اُفتاد
فکر کوچ از سر من پر زد و چشمم تر شد
رفتم و دور شدم از تو و از فکر تو .... نه !
بعدِ یک روز ٬ همین فاصله مرگ آور شد
چشم بستم ز نگاه ِ تو و کور از اشکم
لب بریدم زلبت ٬ تشنگیم بد تر شد
تا نوشتم غزلی بر دل پاییزی برگ
باد برد و دو سه خط شعر مرا از بر شد
.
.
.
باز شد در ٬ تویی و شاخه گلی در دستت
باز با یک گل رُز
یک زنِ عاشق ٬ (....) شد
صباح گزی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۲ ساعت 17:27 توسط ميلاد افصح
|
به علّت متعدد بودن شاعران و اشعار فرصت اخذ پروانه از شخص صاحب اثر نيست اگر دوست شاعري تمايل به وجود شعرشان در اين وبلاگ نداشتند مي توانند در قسمت كامنت ها به اطلاع بنده برسانند تا در سريعترين زمان حذف گردد اگرچه بر خلاف ميل باطني اينجانب باشد ... دوستان شاعر من بسيار بسيار براي بنده محترم و ارجمند هستند و حرف ايشان حجّت تمام درباره آثارشان است.