آمارگیر وبلاگ

غزل امروز | حسين جنّتي

خوشبخت کلافی که سری داشته باشد


باید که ز داغم خبری داشته باشد ،

هر مرد که با خود جگری داشته باشد

حالم چو دلیری ست که از بخت بد خویش

 در لشکر دشمن پسری داشته باشد !

حالم چو درختی است که یک شاخه نا اهل

بازیچه ی دست تبری داشته باشد

سخت است پیمبر شده باشی و ببینی

فرزند تو دین دگری داشته باشد !

 آویخته از گردن من شاه کلیدی

این کاخ کهن بی که دری داشته باشد

سردرگمی ام داد گره در گره اندوه

 خوشبخت کلافی که سری داشته باشد !

حسین جنتی

دل بسته ام به همهمه ی لشکری که نیست

من پادشاهِ مقتدرِ کشوری که نیست

دل بسته ام به همهمه ی لشکری که نیست

در قلعه بی خبر ز غمِ مردمانِ شهر

سرگرمِ تاج سوخته ام بر سری که نیست

دیری ست این که مردمِ من مثل بیوه ها

نان می خورند و حسرت نان آوری که نیست

هر روز بر فراز یقین مژده می دهم

از احتمالِ آتیه ی بهتری که نیست

من باورم شده ست که در من فرشته ها

پیغام می برند به پیغمبری که نیست

من باورم شده ست که در من رسیده است

موسای من به خدمتِ جادوگری که نیست

باید برای این همه ناباوری که هست

روشن شود دلایل این باوری که نیست

هر چند از هراسِ هجومی که ممکن است

دربان گذاشتم به هوای دری که نیست

فهمیده ام که کارِ صدف های ابله است

تا پای جان محافظت از گوهری که نیست


حسين جنّتي

کد قفل راست کلیک در وبلاگ