آمارگیر وبلاگ

غزل امروز | هفته دوم بهمن ۱۳۹۲

خواب نادیده فقط قصد هلاکم داری


سر و سامان من و بی سر و سامانی من

حُسن کنعانی تو مصر پریشانی من

روز و شب فکر تو یک لحظه رهایم نکند

من به زندان توام یا که تو زندانی من؟

آن همه تیغ و ترنجی که به خون غلتیدند

بین عشّاق گواهند به حیرانی من

دیده‌ای یا که شنیدی که بتی دیگر را

می‌پرستیده بتی قدرِ مسلمانی من؟

زده‌ام چوب حراجی به دلم تا ببری

ای گران جانی تو مایه‌ی ارزانی من

خواب نادیده فقط قصد هلاکم داری

کار تعبیر تو افتاده به قربانی من

«زیر شمشیر غمت رقص‌کنان باید رفت»

ای کمر بسته در اندیشه‌ی ویرانی من

می‌درم هر چه حجاب است که شاید بشود

زخم پیراهن تو جامه‌ی عریانی من

رضا احسان‌پور

لشکر چـــادر تـــو خانــــه خرابـــی ها کــرد


 بی تو مهتاب شبی... نه ..... شب بارانی بود

رشت، آبستــن یک گریــه ی طو لانـــی بـــود

راه می رفتم و هی خون جگر میخوردم

در سرم فکر و خیالــی کـه نمیدانی بود

لشکر چـــادر تـــو خانــــه خرابـــی ها کــرد

چادرت چشمه ای از دوره ی ساسانی بود

 آه دریاب مرا دلبـــر بارانـــی من

 ای که معماری ابروی تو گیلانی بود

توبه ها کردم و افسوس نمیدانستم

آخرین مرحله ی کفر، مسلمانی بود

همه ی مصر بـــه دنبـــال زلیخـــا بودند

حیف، دیوانه ی یک برده ی کنعانی بود

مرتضی عابد پور لنگردوی

نکن مرا به غريبي رها که مي ميرم


بيا ، مرو ز کنارم ، بيا که مي ميرم

نکن مرا به غريبي رها که مي ميرم

توان کشمکشم نيست بي تو با ايام

برونم آور از اين ماجرا که مي ميرم

نه قول همسفري تا هميشه ام دادي ؟

قرار خويش منه زير پا که مي ميرم

به خاک پاي تو سر مي نهم ، دريغ مکن

زچشم هاي من اين توتيا که مي ميرم

مگر نه جفت توام قوي من ؟ مکن بي من

به سوي برکه آخر شنا ، که مي ميرم

اگر هنوز من آواز آخرين توام

بخوان مرا و مخوان جز مرا که مي ميرم

براي من که چنينم تو جان متصلي

مرا ز خود مکن اي جان جدا ، که مي ميرم

ز چشم هايت اگر ناگزير دل بکنم

به مهرباني آن چشم ها که مي ميرم

حسین منزوی

سر هر جاده منم ، چشم به راهی که تویی


سر هر جاده منم ، چشم به راهی که تویی

شب و روزم شده چشمان سیاهی که تویی

بنــدبازی وســـط معــــــرکه ام ، وای اگــــر

روی دوشـم بنشیند پر کاهی که تویــی !

زیر پایم پلی از موست ، ولــی زل زده ام

بین چشمان تماشا به نگاهـی که تویــی

کور کرده ست مرا عشــــق و سر راهـم باز

باز کرده ست دهان حلقه ی چاهی که تویی

نیست کم وسوسه ای سیب بهشت ، اما من

دستم آغشتــــه به نارنج گناهی که تویی ...!

پانته آ صفایی بروجنی

دلتنگی ام پرنده به تن ،جا نمی دهد


بیراهه بهتر است از این پل گذر نکن
 
ابنبار را به خاطر حست خطر نکن

آری درست حدس زدی غم دل مرا
 
درهم شکسته است از اینجا سفر نکن

دلتنگی ام پرنده به تن ،جا نمی دهد
 
خود را برای خود زده بی بال و پر نکن

از دست رفت زندگی ام باختم تو را

بیهوده پای دوزخم آخر ضرر نکن

عشق منی به وسعت این تیرگی شب

شب را بخاطر دل تنگت سحر نکن

ای مرگ بر زمین و زمان بر ستاره ها

از من گذر کن و نظری پشت سر نکن

فردا که می رود دلم از دست خویش را

حتا برای فاتحه خوانی خبر نکن

تنگ غروب لشکر دل تنگی ات اگر

صف بسته است سینه ی خود را سپر نکن

من میروم تو را به خدا کم نیاورم

تنگ غروب آه مرا بی اثر نکن

گم می کند سیاهی شب را نفس نفس


گمان نکن که تو را باد می برد !

اینروز را نخواسته از یاد می برد

چشمان بی گناه کسی بی پناه تر

بی خواب را به شهر غم آباد می برد

گم می کند سیاهی شب را نفس نفس

سگ پرسه ای که تا رگ بیداد می برد

تو ماه کاملی و نبودت پلنگ وار

شب را به عمق ورطه ی فریاد می برد

آخر شب بلند به گیسوی تو قسم

دارد مرا به مهلکه ای حاد می برد

حالم شبیه قوچ چموشی که عاقبت

چوپان مرا به نیّت ِ جلاد می برد

افسوس چشم مست تو را نیمه های شب

شیطان به سمت خوابِ پریزاد می برد

من برخلاف آب به جایی نمی رسم

مرگ است آنچه ماهی آزاد می برد

نفرین نکن ببین گذرم را شبی بلند

دست قضا به آنچه نیافتاد می برد

مهدی نژاد هاشمی

کد قفل راست کلیک در وبلاگ