باد راضي شده تا عطر تنت را نبرد

دكمه ي واشده ي پيرهنت را نبرد

گر چه بيراهه زدن مزد هوايي شدن است

قول داده است لب شب شكنت را نيرد

مي رسد تا لبه ي طاقت بي طاقتي ات

صبر كن تا كه پريشان شدنت را نبرد

سيب چيده است لبت ، لب نگشايي شايد

در وديوار شميم دهنت را نبرد

شيطنت كرد دوچشمت كه مبادا چشمي ...

عرق شرم به روي بدنت را نبرد
.
.
روبروي تو رفيق است و يا شك داري

پشت سر سوگلي ِ انجمنت را نبرد

مثل اين است كه ساك سفري دورو دراز

با خودش چشم به راهي زنت را نبرد

شاعري مرگ فجيعي است نبايد دل بست

دزد بي شرم بيايد كفنت را نبرد

مهدي نژادهاشمي