آمارگیر وبلاگ

غزل امروز | امید صباغ نو

مرا با خاک یکسان کرده ای، ای دشمنِ هم خون!


به طرزی وحشیانه عاشق زیبایی ات بودم

به جای عشقبازی، دائماً بازی درآوردی

ارس میخواست در آغوش دریای تو بنشیند

ولی با سدّ قهرت نقشه اش را بر ملا کردی!

شدم مجموعه دار دردهای رایج دنیا

شدی بر عکس من، میراث دارِ دردِ بی دردی

خیانت در امانت طبق حکم شرع جایز نیست!

امانت بود عشقم در وجودت، حیف نامردی!

مرا با خاک یکسان کرده ای، ای دشمنِ هم خون!

تو را با خاک یکسان می کنم، روزی که برگردی


امید صباغ نو

با رقیبان زخم خورده ی خود، شرط بستم که کشته ات بشوم

لحظه ای مثل من تصور کن، پای قول و قرار یک نفری

ترس شیرین و مبهمی دارد، این که در انحصار یک نفری!

بارها پیش روی آیینه، زل زدی توی چشم های خودت

با خودت فکر کرده ای چه شده که به شدّت دچار یک نفری؟

«چشم های سیاهِ سگ دار»ش، شده آتش بیارِ معرکه ات

و تو راضی به سوختن شده ای، چون که دار و ندار یک نفری

(عاقبت با زغال دستِ شما، سرِ قلیانِ من به حال آمد

که تو آتش بیارِ معرکه نه! بلکه آتش بیار یک نفری )*

شک ندارم سرِ تصاحبِ تو جنگِ خونین به راه می افتد

همه دنبال فتحِ عشقِ تواند، و تو تنها کنار یک نفری

جنگ جنگ است، جنگ شوخی نیست؛جنگ باید همیشه کشته دهد!

و تو از بین کشته های خودت ، صاحبِ اختیار یک نفری

با رقیبان زخم خورده ی خود، شرط بستم که کشته ات بشوم

کمک ام کن که شرط را ببرم؛ سرِ میز قمارِ یکنفری!

مرد و مردانه در کنار توام؛ تا همیشه در انحصار تو ام

این وصیّت بگو نوشته شود روی سنگِ مزارِ یک نفر

امید صباغ نو

کد قفل راست کلیک در وبلاگ