آمارگیر وبلاگ

غزل امروز | هفته اوّل فروردین ۱۴۰۱

عید است یا عزاست؟ چه می‌خواستم چه شد

او رفته سال‌هاست ... چه می‌خواستم چه شد
این نیز بخت ماست، چه می‌خواستم چه شد

آن بی‌وفا که لحظه‌ای از من جدا نبود
حالا ببین کجاست، چه می‌خواستم چه شد

ای کاش گفته بود که آن آخرین نگاه
پایان ماجراست، چه می‌خواستم چه شد

گویا وصال دوست که بر من حرام بود
بر دیگران رواست، چه می‌خواستم چه شد

شعر مرا شنید و پسندید و گریه کرد
اما مرا نخواست، چه می‌خواستم چه شد

آغاز سال نو، من و داغ فراق تو
عید است یا عزاست؟ چه می‌خواستم چه شد 

سجاد سامانی
 

من به هر کس دشمنم باشد محبت می‌کنم ‌ 

با زبان گریه از دنیا شکایت می‌کنم 
از لب خندان مردم نیز، حیرت می‌کنم
‌ 
از گِلی دیگر مرا شاید پدید آورده‌اند 
در کنار دیگران احساس غربت می‌کنم...
‌ 
جان شیرین را فدای عشق کردم، خوب شد 
من به هر کس دشمنم باشد محبت می‌کنم
‌ 
سرگذشتم بس که غمگین است حتی سنگ‌ها 
اشک می‌ریزند تا از خویش صحبت می‌کنم
‌ 
بهترین نعمت سکوت است و من ِ بی‌همزبان 
با زبان واکردنم کفران نعمت می‌کنم ...

سجاد سامانی

چه کسی بال و پر سبز رهایی را بست

تا دراین برزخ بی روح,نرفتی از دست
زندگی کن دل من, تا غزل و باران هست

عشق را در ضربانم هوس و هذیان دید
سالها رفته ولی, شانه ی من تبداراست

جاده ای بود تنم, منظره هایش آبی
با تو یک کوچه شدم, آخر دنیا, بن بست

چه کسی دلهره در نبض چکاوک ها ریخت
چه کسی بال و پر سبز رهایی را بست

یادها, پنجره ای رو به فراموشی هاست
عمرها, خاطره ای شد به تباهی پیوست

گرچه امید به ترمیم ترک هایت نیست
زندگی کن دل من, تا غزل و باران هست

محسن سرمچ

جلوی من بنشینی و دم از او بزنی !!!

درد دارد به کسی غیر خودم رو بزنی
جلوی من بنشینی و دم از او بزنی
پیش من مندرس و کهنه بگردی اما
پیش او عطر گرانقیمت خوشبو بزنی
از چپ و راست به من پیله کنی اما باز
وقت پروانگی ات خدعه و نارو بزنی
مثل یک توده ای از گرد و غبار بسیار
از دلت عشق مرا یک تنه جارو بزنی
یا که در ساحل امن دل یک بیگانه
بعد طوفان شدن زندگی پهلو بزنی

#سجاد_صادقی

کد قفل راست کلیک در وبلاگ