آقا! وجود پاک مرا چند می خری ؟!
آقا! وجود پاک مرا چند می خری ؟!
به به! چه چشم ناز و قشنگی! چه دختری !چرخی بزن ، ببینمت آیا مناسبی ؟
یا نه شبیه کولی ِ دیروز ، لاغری !
اسمت چه بود؟ اهل کجایی؟ ندیدمت! . . .
دختر ، هراس ، دلهره: ها؟ چی؟ بله!. . . پری !
اهل حدود چند خیابان عقب ترم
نزدیک نانوایی سنگک؟. . . - نه! بربری
چیزی به مرگ دامن پاکش نمانده بود....
زیر نگاه هرزه ی یک مرد ِ مشتری !«کمتر حساب کن». . . وَ موبایلش: الو! بله!
امشب بیا به خانه ی آقای خاوری.....
زن هم مصیبت است!... بله ! چشم! آمدم!هی گفت مادرم که چرا زن نمی بری ! ؟
از خیر او گذشت و فقط گفت: حیف شد !
امشب برو سراغ خریدار دیگری
دختر به فکر نان شبش بود و داد زد:
حتی مرا به قیمت کمتر نمی خری ؟!
مهديه حسينيان رستمي
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 14:45 توسط ميلاد افصح
|
به علّت متعدد بودن شاعران و اشعار فرصت اخذ پروانه از شخص صاحب اثر نيست اگر دوست شاعري تمايل به وجود شعرشان در اين وبلاگ نداشتند مي توانند در قسمت كامنت ها به اطلاع بنده برسانند تا در سريعترين زمان حذف گردد اگرچه بر خلاف ميل باطني اينجانب باشد ... دوستان شاعر من بسيار بسيار براي بنده محترم و ارجمند هستند و حرف ايشان حجّت تمام درباره آثارشان است.