آمارگیر وبلاگ

غزل امروز | هفته چهارم آذر ۱۳۹۲

در من غزلی درد کشید و سرِ زا رفت!

درگیر تو بودم که نمازم به قضا رفت

در من غزلی درد کشید و سرِ زا رفت!

سجاده گشودم که بخوانم غزلم را

سمتی که تویی عقربه قبله نما رفت!

در بین غزل نام تو را داد زدم ، داد

آنگونه که تا آن سر این کوچه صدا رفت!

بیرون زدم از خانه یکی پشت سرم گفت

این وقت شب این شاعر دیوانه کجا رفت !

من بودم و زاهد به دوراهی که رسیدیم

من سمت شما آمدم او سمت خدا رفت!‍

با شانه شبی راهی زلفت شدم اما ...

من گم شدم و شانه پی کشف طلا رفت!

در محفل شعر آمدم و رفتم و ... گفتند

ناخوانده چرا آمد و ناخوانده چرا رفت !

میخواست بکوشد به فراموشی ات این شعر

سوزاندمش آنگونه که دودش به هوا رفت ...!!!

محمد سلمانی

یک لحظه به شولای مسلمانیم آویز


زیبای من! آیینه ی تنهاشدنم باش

انگیزه ی وابسته به دنیا شدنم باش

بامن نه به اندازه ی یک لحظه صمیمی

اندازه ی در عشق تو رسوا شدنم باش

لبخندبزن اخم مرا باز کن آنگاه

سرگرم تماشای شکوفا شدنم باش

چون اشک بر این دامن خشکیده فروبار

ره توشه ی از دره به دریا شدنم باش

حالا که قرار است به گرداب بیفتم

دریای من! آغوش پذیرا شدنم باش

یک لحظه به شولای مسلمانیم آویز

یک عمر ولی شاهد ترسا شدنم باش

مگذار که چون پنجره ای بسته بمانم

ای عشق! بیا معجزه ی وا شدنم باش

محمد سلمانی

دوستانی که به هر دلیلی ارسال ایمیل و کامنت براشون مقدور نیست میتونن اشعار مدّنظر رو از طریق ایدی یاهو برای بنده ارسال کنن ، ممنون.  ID: zenhar_blogfa

سفره‌ی بی‌تابی‌ات را نان، تنم

آتشت سرد است و یخبندان تنم

دوزخی می‌خواهد از عصیان، تنم

سرکشم؛ افسار می‌خواهم چه‌کار؟

خاک‌ باش و پنجه‌ی طوفان، تنم

دامنم را نذر بستر کرده‌ام

سفره‌ی بی‌تابی‌ات را نان، تنم

سنگی و هی می‌خراشد سال‌هاست

سنگ را با چنگ یا دندان، تنم

سال‌ها از صخره‌ات سَرخورده‌ام

سال‌ها از صخره‌ات ویران، تنم
..........

با تو صرف نیستن شد هستِ من

درد دارد؛ دردِ بی‌درمان، تنم...

فاطمه رنجبری

کد قفل راست کلیک در وبلاگ