بغضی که می گیرد به آرامی گلویم را

می ریزد آخر بانگاهم آبرویم را

تسلیم ،گل یا پوچ دردست شما سنگ است

دیگر کجا قایم کنم درد سبویم را ؟

من «منزوی »تر می شوم وقتی به جای تو

با سنگها می گویم آن راز مگویم را

گم می شوم وقتی که گم در باد می خوانم

درد کدامین را ؟نگویم را؟بگویم را؟

نه نه نمی گویم که من در خواب می دیدم

پس می زند دستان رویایت پتویم را

نه نه نمی گویم که تنها آرزویم بود

پایان دهم باتو تمام جستجویم را

می گویم اما دیر ،دیر آنجا که می خواهی

پایان دهی با اشک کار شستشویم را....

لیلا معصومی