آمارگیر وبلاگ

غزل امروز | هفته اوّل آذر ۱۳۹۲

در گلوی قفسم رغبت آوازی نیست


در گلوی قفسم رغبت آوازی نیست

شعر درد است ! هدف قافیه پردازی نیست

بره بودم به ستم های سگی گرگ شدم

مار خوردم که در افعی شدنم رازی نیست

جان به لب شد غزلم تا که تو باور بکنی

تن من آدمکِ رقص به هر سازی نیست

نرسیدی تو به گرد سُم این اسب چموش

تازیانه که جلودارِ منِ تازی نیست

من تو را دار زدم در هیجان غزلم

حُکم ما منتظر محکمه و قاضی نیست

پا عقب تر بگذار از سرِ جانت نگذر

مادرت نیز به مرگ پسرش راضی نیست

ماده شیرم که دُمش دست تو افتاده ولی

توله روباه ! تو را جرات این بازی نیست !

حنا مشایخ

تن رعشه ی پنهانی هر زلزله ای تو


چون جنگل ِ آتش زده بی حوصله ای تو

با هر وزشی سمتِ تباهی یَلِه ای تو

از دور تماشا نکن اینطور دلم ریخت !

آبستن تکراری یک فاصله ای تو

بندِ دل ِعشاق بریده است تمامی

تنها گره کور در این سلسله ای تو

بر باد نده زلف پریشان خودت را

تن رعشه ی پنهانی هر زلزله ای تو

هم دوست و هم همنفس راهزانانی

هم سفره ی ناجور در این قافله ی تو

من می روم از دور تماشای تو سخت است

سنگینی ِ احساس سراسر گله ای تو

پایان غزل پر پرم انگار نه انگار

یک عمر پی دیدن این مرحله ای تو

سخت است که با چشم ِ تر ِ خویش ببینم

در مجلس ختم دل ِمن هلهله ای تو

سید مهدی نژادهاشمی

ليلا چرا پيراهنِ زيبا تنت كردي؟!


يك شهر را ديوانه با پيراهنت كردي

ليلا چرا پيراهنِ زيبا تنت كردي؟!

فرعونِ شهرم، دل به دريا زد همان شب كه

جادوگري با چشم هاي روشنت كردي

تو دُختِ چنگیزی که ما را مثل نیشابور

آواره ی دیوارِ چینِ دامنت کردی

من بچه بودم، خوب و بد قاطي شد از وقتي

شوري به پا آن شب تو با رقصيدنت كردي

ما دستِ كم، يك كوچه با هم ردِ پا داريم

يادی اگر از پرسه هاي با منت كردي

دريا بيا، آغوشِ شهرِ ساحلي باز است

ساحل نمي داند چه با پاروزنت كردي

بانو نمي گويي خدا را خوش نمي آيد؟!

يك شهر را ديوانه با پيراهنت كردي

 سعید مهدوی

کد قفل راست کلیک در وبلاگ