ﮐﻮﭺ ﭘﺮﺳﺘﻮﯾﯽ ﺑﺪﻭﻥ ﺁﺷﯿﺎﻧﻢ
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺗﺎ ﺍﻣﺸﺐ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺧﻮﺩ ﺑﻤﯿﺮﻡ
ﺗﺎ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﺑﺎ ﻣﺮﮒ ، ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺑﮕﯿﺮﻡ
ﺧﺎﮐﺴﺘﺮﻡ ﺍﻣﺎ ﺩﺭﻭﻧﻢ ﺷﻌﻠﻪ ﺷﻌﻠﻪ
ﺍﺯ ﺳﻮﺯﺵ ﻭ ﺑﺮ ﺑﺎﺩ ﺭﻓﺘﻦ ﻧﺎﮔﺰﯾﺮﻡ
ﮐﻮﭺ ﭘﺮﺳﺘﻮﯾﯽ ﺑﺪﻭﻥ ﺁﺷﯿﺎﻧﻢ
ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﺯ ﻫﺮ ﮔﺮﻣﺴﯿﺮ ﻭ ﺳﺮﺩﺳﯿﺮﻡ
ﺑﯿﺰﺍﺭﻡ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻭ ﻫﺮ ﺳﺘﺎﺭﻩ
ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﭘﺮﯾﺪﻥ ﻫﺎﯼ ﺩﺭ ﺗﮑﺮﺍﺭ ، ﺳﯿﺮﻡ
ﺣﺘﯽ ﻏﺰﻝ ﻫﻢ ﻃﺎﻗﺖ ﻣﻦ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺗﺎ ﺍﻣﺸﺐ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺧﻮﺩ ﺑﻤﯿﺮﻡ
ﺻﺎﻓﯽ
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر ۱۳۹۲ ساعت 0:24 توسط ميلاد افصح
|
به علّت متعدد بودن شاعران و اشعار فرصت اخذ پروانه از شخص صاحب اثر نيست اگر دوست شاعري تمايل به وجود شعرشان در اين وبلاگ نداشتند مي توانند در قسمت كامنت ها به اطلاع بنده برسانند تا در سريعترين زمان حذف گردد اگرچه بر خلاف ميل باطني اينجانب باشد ... دوستان شاعر من بسيار بسيار براي بنده محترم و ارجمند هستند و حرف ايشان حجّت تمام درباره آثارشان است.