يک هيچ ادکلن زده با موي فرفري

شايد وکيل پايه يک دادگستري!

دارد دفاع مي کند از دختري که نيست....

اسمش «پري»؟! ... نه! از همه جنبه ها پري

از يک نگاه ساده و معصوم مثل گرگ

يک مشت موي سرزده از زير روسري

از دختري که گفته به اين هيچ! عاشقست

از دختري که رفته ، با مرد ديگري

ليلاي قصّه خط زده کلّ کتاب را

پيدا نموده شايد مجنون بهتري!

رو مي کند به سمت تماشاچيان وکيل....

فرياد مي زند که تو دختر مقصّري؟!!!!!!

دختر فقط عروسک بازي زندگيست

تو مرده اي به خاطر اين جرم: دختري!!

ديگر به اختيار خودت نيست ماندن و...

وقتي که از تمامي خود رنج مي بري

حس مي کني گرفته دلت از هر آنچه نيست

مي خواهي آسمان را بالا بياوري...

قاضي نگاه مي کند آرام و مرگبار

به دادگاه و صندلي پير داوري

از خود سؤال مي کند آيا نمي شود؟!...

آيا نمي شود که از اين جرم بگذري؟!

رو مي کند به سمتِ وکيل در آينه...

با يک نگاه خسته و يک جور دلخوري!

شاهد: خودش، دليل:خودش ، حکم: زندگي

قاضي: خودش، وکيل:خودش ، متـّهم: پري!

سیّد مهدی موسوی