غرور له شده را خلق ِ تنگ می فهمد
دل ترک زده را قلوه سنگ می فهمد
نشسته ام به امید رهایی از دنیا
شقیقه ی هوسم را تفنگ می فهمد
تمام عمر زمین خوردن ِ مرا تنها
صبوری ِ دل ِ الاکلنگ می فهمد
شکست خوردنِ من اتفاقی ام باشد ...
از این به بعد تو با من نجنگ می فهمد _
تمام ِ عالم و آدم که عشق نابودی است
فرار از هوست را نهنگ می فهمد
.
.
.
اگر چه دور تر از ماه نیمه شب بشوی
صلاح مملکتش را پلنگ می فهمد
برو خدا نکند عاشق کسی باشی
که حال و روز تو را بی درنگ می فهمد !
ولی بخاطر مردم ندیده می گیرد
هرآنچه را که از آغوش تنگ می فهمد
.
.
.
هوای تازه کجایی رگم پریشان است ..!؟
غرور له شده ها را سرنگ می فهمد

مهدی نژادهاشمی