مهتاب من کجای زمین پهن کرده ای

رخت و لباس شسته خود را، که آفتاب

امروز عطر پیرهنت را گرفته است؟

*****
باز این منم که یاد ترا دود می کنم

هر بار گفته ام به خود این بار، آخریست

اما هنوز نشئگی از سر نرفته است

جانم خمار وسوسه کام دیگریست

آنقدر ساده ام که گمان می کنم تو هم

مانند من به آنچه نشد فکر می کنی

حتی خیال می کنم این من ، خود تویی

اینجا نشسته ای و به خود فکر می کنی

شاید نباید این همه باور کنم ترا

شاید که اتفاق نیافتاده ای هنوز

شاید تجسم غزلی عاشقانه ای

جامانده در خیال من از خواب نیمروز

حتی اگر خیال منی دوست دارمت

(ای آنکه دوست دارمت اما ندارمت)

تورفته ای و من به خدا غبطه می خورم

از بس که روز و شب به خدا می سپارمت

بگذار با خیال تو این روزهای تلخ

در استکان لب زده عمر حل شود

بگذار کام مرگ هم از شهد این خیال

روزی که هم پیاله من شد عسل شود

اینقدر ساده رد نشو از شعرهای من

این چارپاره نیست دل پاره پاره است

گاهی بایست پشت سرت را نگاه کن

هر جا قدم گذاشته ای دردواره است

مجید آژ