ﺍﺯ ﮔﯿﺴﻮﺍﻥ ﺑﺮﻫﻢ ﻭ ﺩﺭﻫﻢ ﺩﻟﻢ ﮔﺮﻓﺖ
ﺍﺯ ﻋﺸﻖ،ﺍﺯ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﭘﯿﻬﻢ ﺩﻟﻢ ﮔﺮﻓﺖ
ﺍﺯ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﺳﺮﺩ ﺗﻮ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺩﻟﻢ ﮔﺮﻓﺖ
ﺑﺴﮑﻪ ﺩﭼﺎﺭ ﺑﯽ ﺳﺮ ﻭ ﺳﺎﻣﺎﻧﯽ ﺍﻡ ﺷﺪﯼ
ﺍﺯ ﮔﯿﺴﻮﺍﻥ ﺑﺮﻫﻢ ﻭ ﺩﺭﻫﻢ ﺩﻟﻢ ﮔﺮﻓﺖ
ﺍﺯ ﺑﺴﺘﻦ ﺍﻣﯿﺪ ﺑﻪ ﻣﻬﺘﺎﺏ ﺩﯾﮕﺮﯼ
ﺍﺯ ﺗﮑﯿﻪ ﺭﻭﯼ ﺷﺎﻧﻪ ﯼ ﻣﺮﯾﻢ ﺩﻟﻢ ﮔﺮﻓﺖ
ﺧﻮﺭﺷﯿﺪﯼ ﻭ ﻫﻮﺍﯼ ﺗﻮ ﺍﺑﺮﯼ ﺳﺖ ﺍﻧﺪﮐﯽ
ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﺮ ﺗﻮ ﺑﻠﺮﺯﻡ ﺩﻟﻢ ﮔﺮﻓﺖ
ﺍﺯ ﺷﻌﺮﻫﺎﯼ ﻣﺒﻬﻢ ﺧﻮﺩ ﺭﺍﺿﯽ ﺍﻡ ﻭﻟﯽ
ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺷﺎﻋﺮ ﻣﺒﻬﻢ ﺩﻟﻢ ﮔﺮﻓﺖ
ﺳﻬﺮﺍﺑﻢ ﻭ ﺑﻪ ﻣﺮﮒ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﺗﻦ ﺩﻫﻢ
ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻧﺠﺎﺑﺖ ﺭﺳﺘﻢ ﺩﻟﻢ ﮔﺮﻓﺖ
ﺩﯾﮕﺮ ﺣﺮﯾﻒ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺍﻡ ﻧﯿﺴﺘﯽ ﺣﻮﺍ
ﻣﻦ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁﺩﻡ ﺩﻟﻢ ﮔﺮﻓﺖ
ﺭﺍﻣﯿﻦ ﻣﻠﺰﻡ
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۲ ساعت 16:0 توسط ميلاد افصح
|
به علّت متعدد بودن شاعران و اشعار فرصت اخذ پروانه از شخص صاحب اثر نيست اگر دوست شاعري تمايل به وجود شعرشان در اين وبلاگ نداشتند مي توانند در قسمت كامنت ها به اطلاع بنده برسانند تا در سريعترين زمان حذف گردد اگرچه بر خلاف ميل باطني اينجانب باشد ... دوستان شاعر من بسيار بسيار براي بنده محترم و ارجمند هستند و حرف ايشان حجّت تمام درباره آثارشان است.