باد مي پيچد به خود از ترس تنها ماندنت
بوي باران مي دهد عطر خوش ِ پيراهنت
باز افتاده است خونِ تاك ها بر گردنت
بي سبب گنجشك ها حالي به حالي نيستند
امنيت دارند با ديوار چين ِ دامنت
باغبان با خويش دارد نردبان را مي برد
گُر گرفته گونه هاي ِ وسوسه از ديدنت
آدم خاطي شدن مي ارزد آخر پيش تو
كفر نعمت مي شود با چشم پوشي از تنت
خرمن گيسويت افتاده به جان و مي شود -
باد هم آتش بيار لحظه ي دل بردنت
لحظه لحظه نيمه شب مست و هوايي مي كند
كوچه ي مهتاب را خواب خوش بوييدنت
مي روي تا دور دست دور اما پشت سر
باد مي پيچد به خود از ترس تنها ماندنت
كارش افتاده به سيلاب ِ جنونت ، جنگلم
ريشه ام را مي برد با خود غم ِ بنيان كنت
مهدي نژادهاشمي
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان ۱۳۹۲ ساعت 14:17 توسط ميلاد افصح
|
به علّت متعدد بودن شاعران و اشعار فرصت اخذ پروانه از شخص صاحب اثر نيست اگر دوست شاعري تمايل به وجود شعرشان در اين وبلاگ نداشتند مي توانند در قسمت كامنت ها به اطلاع بنده برسانند تا در سريعترين زمان حذف گردد اگرچه بر خلاف ميل باطني اينجانب باشد ... دوستان شاعر من بسيار بسيار براي بنده محترم و ارجمند هستند و حرف ايشان حجّت تمام درباره آثارشان است.