آمارگیر وبلاگ

غزل امروز | هفته سوم آذر ۱۳۹۲

اصلا برای عشق سرم درد می کند


زخمم بزن، که زخم مرا مرد میکند

اصلا برای عشق سرم درد می کند

زخمم بزن که لا اقل این کار ساده را

هر یار بی وفای جوانمرد می کند

آن جا که رفته ای خودمانیم هیچ کس

آن چه دلم برای تو می کرد میکند؟

در را نبسته ای که هوای اتاق را

باد خزان حوصله دلسرد میکند

فردا نمی شوی که نمی دانی عشق تو

دارد چه کار با من شبگرد می کند

خاکستر غروب تو هرروز در افق

آتش پرست روح مرا زرد می کند

عاشق بکش که مرگ مرا زنده میکند

زخمم بزن که زخم مرا مرد می کند

اصلا برای عشق سرم درد می کند

نجمه زارع


تسلیم ،گل یا پوچ دردست شما سنگ است


بغضی که می گیرد به آرامی گلویم را

می ریزد آخر بانگاهم آبرویم را

تسلیم ،گل یا پوچ دردست شما سنگ است

دیگر کجا قایم کنم درد سبویم را ؟

من «منزوی »تر می شوم وقتی به جای تو

با سنگها می گویم آن راز مگویم را

گم می شوم وقتی که گم در باد می خوانم

درد کدامین را ؟نگویم را؟بگویم را؟

نه نه نمی گویم که من در خواب می دیدم

پس می زند دستان رویایت پتویم را

نه نه نمی گویم که تنها آرزویم بود

پایان دهم باتو تمام جستجویم را

می گویم اما دیر ،دیر آنجا که می خواهی

پایان دهی با اشک کار شستشویم را....

لیلا معصومی



سپاس فراوان از دوست ناشناس خوب ! که این 4 غزل آخر رو در قسمت کامنت ها یادآور شدن سپاسگزارم از لطف همیشگی شما خیلی ممنون چون دسترسی به شما مقدور نبود از طریق وبلاگ تشکر کردم.

جانم خمار وسوسه کام دیگریست


مهتاب من کجای زمین پهن کرده ای

رخت و لباس شسته خود را، که آفتاب

امروز عطر پیرهنت را گرفته است؟

*****
باز این منم که یاد ترا دود می کنم

هر بار گفته ام به خود این بار، آخریست

اما هنوز نشئگی از سر نرفته است

جانم خمار وسوسه کام دیگریست

آنقدر ساده ام که گمان می کنم تو هم

مانند من به آنچه نشد فکر می کنی

حتی خیال می کنم این من ، خود تویی

اینجا نشسته ای و به خود فکر می کنی

شاید نباید این همه باور کنم ترا

شاید که اتفاق نیافتاده ای هنوز

شاید تجسم غزلی عاشقانه ای

جامانده در خیال من از خواب نیمروز

حتی اگر خیال منی دوست دارمت

(ای آنکه دوست دارمت اما ندارمت)

تورفته ای و من به خدا غبطه می خورم

از بس که روز و شب به خدا می سپارمت

بگذار با خیال تو این روزهای تلخ

در استکان لب زده عمر حل شود

بگذار کام مرگ هم از شهد این خیال

روزی که هم پیاله من شد عسل شود

اینقدر ساده رد نشو از شعرهای من

این چارپاره نیست دل پاره پاره است

گاهی بایست پشت سرت را نگاه کن

هر جا قدم گذاشته ای دردواره است

مجید آژ

یک زن که مثل هرزن دیگرشکستنی ست


باور کنید من زنم آقا! نه قهرمان

یک زن شبیه تک تک معشوقه هایتان 

یک زن که مثل هرزن دیگرشکستنی ست 

هر چند اهل دلبری و نازوغمزه نیست

گاهی ز هر چه توی جهان خسته میشود

گاهی دلش به دست کسی بسته میشود‎ ‎

‏  روزی خدانکرده اگرکم بیاورد

جرم است اگر بر ابروی خود خم بیاورد؟

می دانم از نگاه شما سنگ بوده ام

این روزها که این همه دلتنگ بوده ام

دلتنگ تنگ چشمی مردان نارفیق

در عصر هم ردیفی نامرد بارفیق

این روزها که خسته ام از قهرمان شدن

که مانده ارث جد همه پیش شخص من

این زن اگرچه لیلی مجنون ندیده بود

یوسف به شرط چاقوی پرخون ندیده بود

در مجلسی که خون ترنج است شرط عقل

انگار، ترک مجلس رنج است شرط عقل

 شرش که کم شد از سرتان کوه دردسر

در شأن خسروان، دو سه تا بیستون بخر

تلخ است اگرچه بختم و شیرین نمی شود

عالیجناب! رسم وفا این نمی شود

نیلوفر عاکفیان

چقدر گفت به من عاشق و دیوانه مشو


گوشم از سوتِ بدآهنگِ سکوتت کر شد

دل آزرده ی من باز بر این باور شد....

که مرا دوست نداری و چنین است و چنان ....٬٬٬

 خود کشی کرد که احساس دلم لاغر شد

چقدر گفت به من عاشق و دیوانه مشو

دل من موم شد و قلب تو  از  مرمر شد

چشم من لحظه ی پرواز٬ به چشمت اُفتاد

فکر کوچ از سر من پر زد و چشمم تر شد

رفتم و دور شدم از تو و از فکر تو  ....  نه !

بعدِ یک روز ٬ همین فاصله مرگ آور  شد

چشم بستم ز نگاه ِ تو و کور از اشکم

لب بریدم زلبت ٬ تشنگیم  بد تر شد 

تا نوشتم غزلی بر دل پاییزی برگ

باد برد و دو سه خط شعر مرا از بر شد

 .

 .

 .

باز شد در ٬ تویی و شاخه گلی در دستت

باز با یک گل رُز یک زنِ عاشق ٬ (....) شد

صباح گزی

افتادم و شکستم و نابود تر شدم


امشب دلم برای تو بی انتها گرفت

دنیای رنگ باخته دست مرا گرفت

می خواستم قدم بزنم ساحل تو را

دریا دلش گرفت و پس از آن هوا گرفت

می خواستم که از تو و من ها شویم ما

می خواستم ولی دل ِ تنگ ((شما)) گرفت

خودکار مشکی و ورق پاره ای ک بود

نقش دوچشم های تو را بی هوا گرفت

افتادم و شکستم و نابود تر شدم

آشوب ناگزیر مرا بی صدا گرفت

فریاد های یخ زده ام در گلو شکست

وقتی بنای سرکش ِ عشق تو پاگرفت

این ماجرا به رفتن ِ تو ختم می شود

طوری که پشت پای تو قلب ِ خدا گرفت

سید مهدی نژادهاشمی

ﺍﺯ ﮔﯿﺴﻮﺍﻥ ﺑﺮﻫﻢ ﻭ ﺩﺭﻫﻢ ﺩﻟﻢ ﮔﺮﻓﺖ


ﺍﺯ ﻋﺸﻖ،ﺍﺯ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﭘﯿﻬﻢ ﺩﻟﻢ ﮔﺮﻓﺖ

ﺍﺯ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﺳﺮﺩ ﺗﻮ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺩﻟﻢ ﮔﺮﻓﺖ

ﺑﺴﮑﻪ ﺩﭼﺎﺭ ﺑﯽ ﺳﺮ ﻭ ﺳﺎﻣﺎﻧﯽ ﺍﻡ ﺷﺪﯼ

ﺍﺯ ﮔﯿﺴﻮﺍﻥ ﺑﺮﻫﻢ ﻭ ﺩﺭﻫﻢ ﺩﻟﻢ ﮔﺮﻓﺖ

ﺍﺯ ﺑﺴﺘﻦ ﺍﻣﯿﺪ ﺑﻪ ﻣﻬﺘﺎﺏ ﺩﯾﮕﺮﯼ

ﺍﺯ ﺗﮑﯿﻪ ﺭﻭﯼ ﺷﺎﻧﻪ ﯼ ﻣﺮﯾﻢ ﺩﻟﻢ ﮔﺮﻓﺖ

ﺧﻮﺭﺷﯿﺪﯼ ﻭ ﻫﻮﺍﯼ ﺗﻮ ﺍﺑﺮﯼ ﺳﺖ ﺍﻧﺪﮐﯽ

ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﺮ ﺗﻮ ﺑﻠﺮﺯﻡ ﺩﻟﻢ ﮔﺮﻓﺖ

ﺍﺯ ﺷﻌﺮﻫﺎﯼ ﻣﺒﻬﻢ ﺧﻮﺩ ﺭﺍﺿﯽ ﺍﻡ ﻭﻟﯽ

ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺷﺎﻋﺮ ﻣﺒﻬﻢ ﺩﻟﻢ ﮔﺮﻓﺖ

ﺳﻬﺮﺍﺑﻢ ﻭ ﺑﻪ ﻣﺮﮒ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﺗﻦ ﺩﻫﻢ

ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻧﺠﺎﺑﺖ ﺭﺳﺘﻢ ﺩﻟﻢ ﮔﺮﻓﺖ

ﺩﯾﮕﺮ ﺣﺮﯾﻒ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺍﻡ ﻧﯿﺴﺘﯽ ﺣﻮﺍ

ﻣﻦ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁﺩﻡ ﺩﻟﻢ ﮔﺮﻓﺖ

ﺭﺍﻣﯿﻦ ﻣﻠﺰﻡ

مادر این جرم شبی بی پسرت خواهد کرد


آخرش درد دلت در به درت خواهد کرد

مهره مار کسی کور و کرت خواهد کرد

عشق یک شیشه انگور کنار افتاده است

که اگر کهنه شود مست ترت خواهد کرد

ازهمان دست که دادی به تو بر خواهد گشت

جگر خون شده ام خون جگرت خواهد کرد

ناگهان چشم کسی سر به سرت می زارد

بی محلیش ولی جان به سرت خواهد کرد

جرم من خواستن دختر ارباب ده است

مادر این جرم شبی بی پسرت خواهد کرد

همه ی شهر به آواز من عادت کردند

وقت مرگم گذری با خبرت خواهد کرد

امیر سهرابی

کد قفل راست کلیک در وبلاگ