آمارگیر وبلاگ

غزل امروز | علیرضا بدیع

دیگر دلی برای سفر رو به راه نیست


در سرزمین من زنی از جنس آه نیست 

این یک حقیقت است که در برکه ماه نیست

این یک حقیقت است که در هفت شهر عشق

دیگر دلی برای سفر رو به راه نیست

راندند مردم از دل پر کینه، عشق را 

گفتند: جای مست در این خانقاه نیست

دنیا بدون عشق چه دنیای مضحکی‌ست 

شطرنج مسخره‌ست زمانی که شاه نیست

زن یک پرنده است که در عصر احتمال

گاهی میان پنجره‌ها هست و گاه نیست

افسرده می‌شوی اگر ای دوست حس کنی

جز میله‌های سرد قفس تکیه گاه نیست

در عشق آن که یکسره دل باخت، برده است

در این قمار صحبتی از اشتباه نیست

فردا که گسترند ترازوی داد را، 

آن‌جا که کوه بیشتر از پرّ کاه نیست،

سودابه روسپید و سیاووش روسفید

در رستخیز عشق کسی روسیاه نیست

علیرضا بدیع

دل تو پیش کسی بود دیر فهمیدم


 کجاست کاهن دربار؟ خواب بد دیدم

که در عروسی اموات، قند ساییدم

که روز تاجگذاری م تخت و تاجم رفت

که دستمایه ی اندوه شد شب عیدم

چه پادشاه نگون بخت و بی کفایتی ام

که دست اجنبی افتاده ملک جاویدم

تو سرزمین منی! ای کسی که دشمن و دوست

به جبر از تن تو کرده اند تبعیدم

دلم به دست تو افتاد ، زود دانستم!

دل تو پیش کسی بود ، دیر فهمیدم!

تویی که غیرت مردانه ی مرا دیدی

چرا تلاش نکردی برای تردیدم؟

در این شب ابدی کورسوی عقل کجاست؟

سر دو راهی ام و بین ماه و خورشیدم

علیرضا بدیع

ای چشم هات آینه ی باستان من

نامت همین که سبز شود بر زبان من
طعم تمشک تازه بگیرد دهان من
من برکه ای زلالم و لب های کوچکت
افتاده اند مثل دو ماهی به جان من
تا بگذرد در آینه سرو روان تو
گل می کند هرآینه طبع روان من
گیسو مگو که جاده ی ابریشم است این
آنک رسد شکن به شکن کاروان من
دامان توست بازدم باغ های چای
پیراهنت تنفس خرماپزان من
در سینه، جای دل، حجرالاسودی توراست
ای چشم هات آینه ی باستان من
هر یک به شکلی از تو مرا دور می کنند
نفرین به دوستان تو و دشمنان من
هر وعده، پشت پنجره اندوه ناشتا
چون قرص ماه حل شده در استکان من
باید خروسخوان به تماشا سفر کنیم
آماده باش وقت سحر مادیان من...


علیرضا بدیع
کد قفل راست کلیک در وبلاگ