از بس نفس کشیدم و در خود جسد شدم

بر روی جسم زنده به گورم لحد شدم

با خنده های دلقکی و حرف های خوب

از چشم هایتان خودِ آدم رصد شدم

وقتی میان خندۀ لب ها دلم شکست

با گریه راه و رسم شما را بلد شدم

از بس قبول کردم و گفتم که بگذرم

چون باد از وجود خودم نیز رد شدم

من سال ها شبیه کسی بوده ام که نیست

من زیر دست و پای خودم هم لگد شدم

می خواستم شبیه تو باشم شبیه شعر

یک قلب کاغذی که نفس می کشد شدم

فرزانه اسماعیلی