تو پلک گشودی و دو خورشید عیان شد

لبخند تو پژمرد و عسل باز گران شد

امروز به آهستگی از کوچه گذشتی

گویی "نفس باد صبا مشک فشان" شد

آن قدر خدا روی تنت سبزه و گل کاشت

تا پیرهنت تابلوی "فرشچیان" شد

هنگام سحر سفره ی من خوان لبت بود

آن قدر نخوردم که سحر رفت و اذان شد

گفتند که از غیر تو شعری بنویسم

صد بار غزل گفتم و هر بار همان شد

این بچّه ی معصومِ زبان بسته ی دل پاک

تقصیر خودت بود اگر چشم چران شد!

مصطفی الوندی