هنگام سحر سفره ی من خوان لبت بود
تو پلک گشودی و دو خورشید عیان شد
لبخند تو پژمرد و عسل باز گران شد
امروز به آهستگی از کوچه گذشتی
گویی "نفس باد صبا مشک فشان" شد
آن قدر خدا روی تنت سبزه و گل کاشت
تا پیرهنت تابلوی "فرشچیان" شد
هنگام سحر سفره ی من خوان لبت بود
آن قدر نخوردم که سحر رفت و اذان شد
گفتند که از غیر تو شعری بنویسم
صد بار غزل گفتم و هر بار همان شد
این بچّه ی معصومِ زبان بسته ی دل پاک
تقصیر خودت بود اگر چشم چران شد!
مصطفی الوندی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۲ ساعت 0:33 توسط ميلاد افصح
|
به علّت متعدد بودن شاعران و اشعار فرصت اخذ پروانه از شخص صاحب اثر نيست اگر دوست شاعري تمايل به وجود شعرشان در اين وبلاگ نداشتند مي توانند در قسمت كامنت ها به اطلاع بنده برسانند تا در سريعترين زمان حذف گردد اگرچه بر خلاف ميل باطني اينجانب باشد ... دوستان شاعر من بسيار بسيار براي بنده محترم و ارجمند هستند و حرف ايشان حجّت تمام درباره آثارشان است.