بخوان یک سوره از گمراهی ِ گیسوی ِ حیرانت
گُناهی مُستحبتر نیست از دیدار ِ پنهانت
اگر بگذارد این زیبایی ِ کافر/ مُسلمانت
من از سجّاده ها و جادهها، بسیار می ترسم
بخوان یک سوره از گمراهی ِ گیسوی ِ حیرانت
ببین! کاهن شدم، کولی وَش و آواره، تا خطّی
بخوانم، یا مگر خطّی شوم در وهم ِ فنجانت
دوباره پرچم ِ سرخ ِ دلم در باد می رقصد
دوباره هق هقی گُم، در فراموشای ِ تهرانت …
رهایی، قصّه بود، ای ماهیِ تُنگِ بلورِ شب!
مبادا در فریبِ تُنگِ دریا گُم شود جانت
حمید ضیایی
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 15:1 توسط ميلاد افصح
|
به علّت متعدد بودن شاعران و اشعار فرصت اخذ پروانه از شخص صاحب اثر نيست اگر دوست شاعري تمايل به وجود شعرشان در اين وبلاگ نداشتند مي توانند در قسمت كامنت ها به اطلاع بنده برسانند تا در سريعترين زمان حذف گردد اگرچه بر خلاف ميل باطني اينجانب باشد ... دوستان شاعر من بسيار بسيار براي بنده محترم و ارجمند هستند و حرف ايشان حجّت تمام درباره آثارشان است.