تو طرح مبهمی از پازل خودت هستی!
نشسته ای لب جاده در ابتدای خودت...
و چشم دوخته ای تا ...به ناکجای خودت
بدون هیچ دلیلی به راه می افتی
سوار سایه ی تردید، پا به پای خودت!
و فکر می کنی این جاده را کجا دیدی؟!
که آشناست دراین جاده ردّ پای خودت!!!
بگیر دست خودت را که باز گم نشوی....
دراین شلوغی دلگیر ، لابلای خودت
صدا زدی که کجایم؟ صدا به کوه رسید
و بازگشت به سمت خودت صدای خودت
سَر و ته همه ی جاده ها به هم وصل است
تو در خودت نرسیدی به هیچ جای خودت
تو طرح مبهمی از پازل خودت هستی!
که گم شدی وسط تکّه تکّه های خودت
رسیده ای به ته جاده های بی سر و ته
و باز دست تکان میدهی برای خودت!...
سعید حیدری
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 15:20 توسط ميلاد افصح
|
به علّت متعدد بودن شاعران و اشعار فرصت اخذ پروانه از شخص صاحب اثر نيست اگر دوست شاعري تمايل به وجود شعرشان در اين وبلاگ نداشتند مي توانند در قسمت كامنت ها به اطلاع بنده برسانند تا در سريعترين زمان حذف گردد اگرچه بر خلاف ميل باطني اينجانب باشد ... دوستان شاعر من بسيار بسيار براي بنده محترم و ارجمند هستند و حرف ايشان حجّت تمام درباره آثارشان است.