با رندی و تندی بیانت چه کنم؟

با خنجر خونی لبانت چه کنم؟

هرچند که میشناسمت،سر سبزی

با سرخی شعله ی زبانت چه کنم؟

گفتی تو بپر ز بام این خانه برو

بی بال زدن در آسمانت چه کنم؟

گفتی که بمان تشنه ننوش آب ولی

با گریه ی چشمه ی روانت چه کنم؟

گیریم که جان گرفته ام من از تو

تا دادن جان در آستانت چه کنم؟

گیریم که درد دوریت یادم رفت

با خنجر کند مهربانت چه کنم؟

لیلی شده ای و عقل من را بردی

مجنون شده ام تورا به جانت چه کنم؟

چشم تو نظامی است و قلبم فرهاد

با خود ته تلخ داستانت چه کنم؟

احمد فرخ خان