باور کنید من زنم آقا! نه قهرمان

یک زن شبیه تک تک معشوقه هایتان 

یک زن که مثل هرزن دیگرشکستنی ست 

هر چند اهل دلبری و نازوغمزه نیست

گاهی ز هر چه توی جهان خسته میشود

گاهی دلش به دست کسی بسته میشود‎ ‎

‏  روزی خدانکرده اگرکم بیاورد

جرم است اگر بر ابروی خود خم بیاورد؟

می دانم از نگاه شما سنگ بوده ام

این روزها که این همه دلتنگ بوده ام

دلتنگ تنگ چشمی مردان نارفیق

در عصر هم ردیفی نامرد بارفیق

این روزها که خسته ام از قهرمان شدن

که مانده ارث جد همه پیش شخص من

این زن اگرچه لیلی مجنون ندیده بود

یوسف به شرط چاقوی پرخون ندیده بود

در مجلسی که خون ترنج است شرط عقل

انگار، ترک مجلس رنج است شرط عقل

 شرش که کم شد از سرتان کوه دردسر

در شأن خسروان، دو سه تا بیستون بخر

تلخ است اگرچه بختم و شیرین نمی شود

عالیجناب! رسم وفا این نمی شود

نیلوفر عاکفیان